پرسشی از کاربست روان شناسی امروز...

همراه با یک نکته متناقض در نظریات فعلی: در برخی جوامع انواع ریاضت نوعی رفتار معمول و حتی ارزشمند تلقی شده و در برخی جوامع دیگر همین رفتار به عنوان نوعی رفتار نابهنجار و آسیب به نفس تلقی میگردد، در برخی جوامع امروزی انواع نقوش روی پوست نوعی هنر و فرهنگ و رفتار نرمال حساب شده و همین اعمال در برخی جوامع دیگر به عنوان اختلالات روان شناختی و شخصیتی تلقی میگردد. این نوع رفتارها که در جوامع مختلف طی گفتمان ها و ایدئولوژی های متفاوت قضاوت میگردند در سطح عملکرد های مبتنی بر نقش اجتماعی و یا جنسیتی بسیار واضح تر خواهد بود. اکنون برای کاربست مدل بیمار محور معمول یا به عبارت دیگر قربانی محوری (victimology) روان شناختی میخواهیم برای یک جامعه نمونه متشکل از هر دو این افراد  که در یک محیط جهت پژوهش گردآوری شده اند روش روان شناختی خود را مورد استفاده قرار دهیم و برایشان یک راهبرد روان شناختی مطرح کنیم. در چنین حالتی با وجود نگرش های متفاوت عملکرد علمی چگونه خواهد بود؟ چراکه گروه های مختلفی که از اقصا نقاط جهان گردآوری کرده ایم روایات مختلف و متفاوتی از رفتار نرمال روان شناختی دارند. در این صورت  گروه اول دوم یا سوم یا نظرات خودمان را باید در بررسی لحاظ کنیم؟ بهترین نوع پاسخ علمی به این چالش این است که این افراد در چه خطه ای مورد آزمایش قرار میگیرند؟ یعنی تاثیر عوامل جغرافیایی که تمدن و فرهنگ های تفاوتی را بوجود آورده پیش زمینه نوع قضاوت خواهد شد. در واقع این طور به نظر میرسد که عوامل فراساختاری علم روان شناسی جهت گیری ها و نوع قضاوت آن را شکل داده اند. نهایتا مساله ای که پیش می آید این است که کدام سمت را اصالت بخشیده و کدام سمت را متهم کنیم. گویا اینجا کفه ی قدرت گفتمان هر کدام سنگین تر و غالب تر باشد میتواند دیگری را غیرنرمال و دچار اختلال روانی و شخصیتی به حساب آورد!

(در ادامه آنچه بالا گفته شد موضوع دیگری نیز که مطرح میشود این است که اگر روانشناسی امروزی متاثر از ساختارهای نهانی ،جهت گیری های ایدئولوژیک خود را اعمال نماید، به عبارت دیگر از وسایل مورد استفاده ی یک گفتمان غالب در انقیاد افراد به اصول حکمی و طردی ایدئولوژیکش خواهد بود. در واقع انقیاد افراد به نوع هنجار تعیین شده توسط یک گفتمان غالب که در این حالت روا نشناسی وسیله اعمال قدرت بوده است. وسیله ای که میتواند به جای استفاده کلان از انواع ارتباط و رسانه برای کنترل و متعادل سازی انتظارات افراد، مشاوره اجباری؛ به جای استفاده از اسلحه و صندلی الکتریکی، دارو و روش شوک الکتریکی، به جای هشدار و تنبیه، القای بیماری و درمان حتی در شرایط خارج از محیط اجتماعی را مورد استفاده قرار دهد).

غرض از آنچه گفته شد کمبود نوعی ارتباط اساسی بین مفاهیم روان شناسی مورد استفاده امروز و جامع شناسی است. محدودیت این مساله هم در طرف دیگر یعنی جامعه شناسی نیز مشاهده میشود که این بار جایگاه فردیت و عوامل روان شناختی در شکل گیری گفتمان های نو، ساختارهای اجتماعی و ... تا حد زیادی نادیده انگاشته میشود.

در عین حال عکس این قضیه نیز صحت دارد یعنی کمبود جایگاه گفتمان انتقادی در سطح فردی، روان شناختی و اخلاقیات که خود بحثی جداگانه می طلبد. 

ن. بهداروند / بارانگاه 



 

تاریخ در آثار فراوانی تند خوانی را حق بی چون و چرای خود میداند. سریع میخواند و رد میشود و فقط به روایت سلطه ی مداوم و استیلای همیشگی خواصی بر عوام میپردازد. گویی گوشه ی تاریخ، آدمان خط های کمرنگی بوده اند تا سلاطین خط استیلای خود را مشق خوشنویسی کنند و تاریخ را با نام خود مزین کنند!

اینجا کسی نمیپرسد ده هزار آدم کشته شد یعنی چه؟ عدد است و تاریخ سریع تر از آنی خوانده میشود که از اعداد و ارقام خود سوال کند. اینجا تباراشناسی  و دیرینه شناسی زیاد جایی ندارد. سلطه موجه است و حق بی چون و چرای سلاطین است و تاریخ در تند خوانی رفت و آمد پادشاهان خیل جمعیت تحت استیلای ایشان را فراموش میکند. آدمان در روایت تند خوانی تاریخ کمرنگ میشوند و جای سیاهی لشکر فتوحات قهرمانانه را میان خیل مردگان پرمیکنند...

 

 

تندخوانی تاریخ...

 

آدمانی از دل بازار

کنج تاریخ ساکت صفوی

میدویدند و باز میگفتند

"سعی کن سریع تر بدوی.."

 

میدویدند سوی دروازه

گفته اند "شهر دست افغان است

میرسد.. میرسد... پس بدوید...

"شاه سلطان حسین زندان است.."

 

 

سم اسب های جنگی باز

میزند نعل را دوباره میخ

مردمی زیر لب هراسانند

برگ میخورد صفحه ی تاریخ

 

آدمانی گوشه ی تاریخ

توی قحطی کنار شیرازند

میرسد بعد لشکر افشار

از سر ما مناره می سازند

 

ولی انگار قامت تاریخ

قد مردارهای جنگی نیست

به عدد، به رقم کفایت کرد

تا که کشتار های جنگی چیست...

 

از همین رو همیشه آدم ها

فکر کردند غُصه ی تاریخ

حس کابوس تلخ و غمگینی است

و خیالی است جثه ی  تاریخ

 

در خیالات زندگی کردند

تا که یک روز واقعیت ها

پیش چشمانشان نمایان شد

 زیر ساطور قاطعیت ها 

 

آدمانی برهنه، ترسیده

بهت کرده میدویدند و

از حقیقت فرار میکردند

توی سوراخ میخزیدند و

 

مثل سایه حقیقت تلخی

پی ما آدمان به راه افتاد

او دوید و ما دویدیم و

آدمی باز توی چاه افتاد

 

 ایستاد رو به روی انسان ها

با چماق و عمود و تیغ و سنان

 و برید و دوید و چید و درید

بدن و پا و ساقه ها و دهان

 

پشته ی آدمان سلاخی

پر شد از ظرف کوچک تاریخ

بعد لبریز و بعد سرریز است

کاسه ی صبر اندک تاریخ

 

چون که مرگ و جسد فراوان بود

برگ تاریخ ها ورق زده شد

 حادثه رفت تا  فراموشی

برگه ای باز بی رمق زده شد

 

تند خواندند سرگذشت تو را

تند خوانی هنری نو بود

تا سریع تر عبور کنند

تند خوانی راه در رو بود!



 

جایگاه فرد و گزاره هرج و مرج در ادب و هنر در تقابل با اشکال غالب قدرت به منظور محدود ساختن مداوم گفتمان های غالب قدرت

 

((گفتاری پیرامون "از هرج و مرج هنری و ادبی تا محدود ساختن قدرت ساختارهای جدید"))

 

پیش گفتاری از آلتوسر برگرفته از "خوانش سرمایه" (1970)

روبنا (اشکال فرهنگی همچون هنر و ادبیات ) بر زیربنا (اقتصادی) تاثیر گذار است. بنابراین هنر میتواند منجر به انقلاب شود و موجب آن است.

 

آنچه امروز حلقه ی مفقوده ی تحلیل گفتمان انتقادی (یا سایر رویکرد های ایدئولوژیک تحلیل گفتمان) است، عدم بررسی جایگاه فردیت در تقابل و شکل گیری دیگر گفتمان هاست. با فرض صحیح پنداشتن ادعای سابق رویکرد انتقادی (همچون فوکو) به شکل گرفتن فردیت به عنوان ابژه گفتمان ها باز هم مساله ی تقابل فردیت در مواجهه با گفتمان ها و شکل دادن به گزاره های متضاد و نهایتا شکل گیری گفتمان های جدید مبحثی است که چندان مورد توجه قرار نگرفته است. تقابل گفتمان ها با یکدیگر و یا با گفتمان های غالب با روش هایی همچون تعارض تمدن ها و گفت و گوی تمدن ها مورد ارزیابی قرار گرفته اند. اما مساله ای که بتواند عملکرد فرد در تقابل با گفتمان های غالب را مورد ارزیابی قرار دهد هنوز هم تا حد زیادی مسکوت مانده است.

 

فردیت در تقابل با گفتمان غالب از هر دو جنبه گفت و گویی و تعارضی، شانسی برای مطالبه خود خارج از ساختار های تعیین شده ی این گفتمان ها نخواهد داشت چرا که در صورت تعارض معمولا بنا بر ذات دیگر گفتمان ها یا هضم شده، یا نادیده انگاشته شده و یا سرکوب میگردد و در سطح گفت و گویی نیز با توجه به غلبه ی صدای گفتمان غالب در اشکال مختلف رسانه های جمعی، ایدئولوژیک، و شبه گفتمان های تابعه امکان نمو و نمود را از صدای فرد خواهد گرفت. در چنین حالتی کشمکش فرد و گفتمان غالب در ابتدای امر ممکن است نه در شکل یک اعتراض زبانی اشکار که معمولا با مواجهه جدی گفتمان غالب است، بلکه در قالب هرج و مرجی پدیدار گردد که میتواند خو درا در پوشش هنر و ادبیات همچون استعارات، نمادها، جنون و تظاهر به دیوانگی، تظاهر به نادانی و پرسش مباحثی خارج از چارچوب های حکمی و ترویجی گفتمان غالب مطرح نماید.

 

 امتیازی که این نوع ادبی هرج و مرج در مقایسه با سایر اشکال گفتمان ساز دارد این است که خود در بردارنده ی مفهومی بنیادین از آگاهی است که با اشاره تضاد آمیز به گزاره های حکمی یک گفتمان غالب در شکل تجربیات روزانه قابل ادراک جمعی بیشتر است  و در عین وجود در بطن استیلای گفتمانی دیگر نیز دربردارنده ساختارهای زبانی جهت محدود کردن قدرت گفتمان غالب با افزایش آگاهی و مطالبه است. این نوع هرج و مرج زبانی خود گفتمان ساز است اما هنوز در سطح فردی است. نکته جالب آنکه اگر شکل گیری یک گفتمان مبتنی بر آگاهی از نوع و به دلیل هرج و مرج در گزاره های حکمی یک گفتمان غالب باشد نه تبلیغ ایدئولوژیک  با بار احساسی، جایگاه فردیت در شکل گیری یک گفتمان در تقابل با گفتمان غالب تثبیت شده است چراکه افراد بخشی از این نوع از گفتمان اند نه مصرف کننده و تابع بی چون و چرا، بلکه شکل دهنده ی آن هستند و ذات هرج و مرج بنیادین در این نوع گزاره ی متضاد خود در تعارض با مفهوم سلطه است.

 

 ساختار این نوع گزاره ی متضاد معمولا در اشکال انقلاب ها و تغییرات بنیادینی که جهت اصلاح یا بازسازی و نوسازی در ساختارها ایجاد گردیده مشاهده میشود و در عین حال نقطه ی مقابل آن یعنی تبعیت از یک گفتمان نوپا با تاثیر پذیری احساسی از ایدئولوژی غالب نیز مشهود بوده است که نقش آگاهی از دلایل و ماهیت هرج و مرج را به مراتب کمرنگتر کرده اند. همچنین باید توجه نمود که در صورت توفیق این نوع از هرج و مرج ها حتی در بهترین حالت باز هم به نوعی قدرت گفتمانی تبدیل و بنا بر سرشت نه تنها دیگر گفتمان ها بلکه دیگر صداهای فردی که در تقابل با آن ایجاد میشوند را هضم و تحریف، یا نادیده و یا سرکوب خواهد نمود. شکل گیری این نوع عملکرد تضاد آمیز با گزاره های حکمی یک گفتمان غالب از این امتیاز برخوردار خواهد بود که همواره با ایجاد هرج و مرج در اشکال تثبیت شده ی آگاهی همواره قدرت گفتمان های غالب را محدود نماید. نهایتا باز هم هرج و مرج هایی که در سطح فردی در تقابل با مفهوم آگاهی تثبیت شده ی یک گفتمان غالب در اشکال مختلف بوجود آمده، آگاهی میبخشد تا به قدرت گفتمانی دست یابد و این روند در راستای تقابل با قدرت غالب همواره ادامه خواهد داشت. این نوع از تعارض با ایدئولوژی غالب علی الخصوص در چیرگی توجیه شده انواع ساختارهای سرمایه داری و استیلای نظام مبتنی بر دارایی چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی مسلما جایگاه دیگر اشکال زبانی را در دست یابی به سلطه یک گفتمان غالب محدودتر خواهد کرد و از این رو ممکن است واکنش نهایی این نوع از گفتمان های غالب تغییر برخی از گزاره های حکمی و بنیادین خود به منظور حفظ سلطه باشد.

 

آنچه هدف از این مبحث بوده است بررسی جایگاه فردیت پیش از شکل دادن به گفتمان چه در اشکال آگاهی محور (همچون گزاره مبتنی هرج و مرج در تقابل با استیلای یک گفتمان) یا در مقابل آن، تبلیغات ایدئولوژیک احساسی (همچون مفاهیم کیفی آزادی، زیبایی، حق و حقوق در سطح زبانی و یا بهره گیری از کشته سازی در برخی انقلاب ها) و یکی از اشکال تقابل با گفتمان غالب در پوشش هرج و مرج در اشکال تثبیت شده ی آگاهی که از یک نهاد قدرت ارائه شده است بوده که نسبت به تقابل مستقیم در برابر گفتمان های دیگر که در معرض هضم، سرکوب یا نادیده گرفتن شدن آنهاست جای رشد بیشتری یافته و قدرت غالب گفتمان را محدودتر می کند. این نوع از هرج و مرج و نیز اشکال مقابل و متفاوت با نمود ادبی و هنری آن همواره در طول تاریخ چه پیش از مدرنیته (در سح جهانی) و بعد از آن وجود داشته اند.

 

ن. بهداروند / (1399.03.07) / بارانگاه/



(از مجموعه شعر "خفه خون")

مقاومت به معنای امروزی

همه چیز موجه و حقیقتی علمی است و حقیقت بی چون و چرا است. غیر قابل نقد. و این سنگ بنای "خفه خون" امروزی انسان هاست. چون حقیقتی که امروز ساخته اند ذاتا غیر قابل تغییر فهمیده شده است. وقتی برای اعتراضات گوشه ای از خیابان و گوشه ای از اخبار را تدارک دیده اند، وقتی برای جملات گفته نشده داروی آرام بخش تجویز میشود، وقتی جملات بر زبان آمده را تصاویر هولناک خواب تعبیر میکنند، مقاومت مثل صخره های ساحلی میشود که امواج سرکوب، نفیر کشان خود را به آنان میکوبند تا صدای سنگ صخره ها به ورای ساحل نرسد، جدای از اینکه صخره ها زیاد هم حرف نمیزنند؛ فقط منتظرند تا یک روز صدای درونشان در مقابل وحشی ترین امواج منفجر شود.... سنگ ها هرچند ساکتند و صبورانه گوش میدهند، پامیخورند و پرتاب میشوند اما ذاتا وجودشان سازندگی است...

 

ای امید خیالی هر نسل

وقت کشتار های جمعی جنگ

ای پیام رهایی از هر درد

سیانور در خشاب های سرنگ

 

 

ای توهم، خیال آزادی

 

له شده زیر پای استالین

 

ای خیال اعتلا از عشق

 

پشت دیوار سنگی برلین

 

 

های مشروطه خواه افسرده

مجلست را به توپ میبندند

حامیان تزار دوزاری

شقه ات کرده اند ومیخندند (1)

 

ای دروغ بزرگ نوع بشر

توی سال های شیوع وبا

ای امید نجات از هیچی

داروی خواب آور؛ استیلا!

 

باز کن بال سنگی خود را

چوب حراج روی آزادی است!

زره پوشیده ای خیالت تخت

پر بزن این تفنگ ها بادی است!

 

دور این مرده ها بچرخ و بالت را

مثل کرکس تکان بده .. بی نقص

تا تن نیمه جان آدم ها

لرزه ی ترس باشد و تشنج رقص

 

توی جبری ترین حالت مرگ

ایستاده سکوت میکردیم

پای قطع نامه ها امضا شد

و موجه سقوط میکردیم

 

یک نفر پشت این صحنه

واکسی چکمه های چرمی توست

راه افتاده خیمه شب بازی

کارگردانِ سرگرمی توست...!!

 

روی پرچم نوشت "آزادی"

بعد قاه قاه با خودش خندید

روی تابلو کشید "زیبایی"

بعد تُف زد و رنگ را پاشید

 

پرچم "زنده باد" دستت داد

ریخت آب مرگ پشت سرت

تابلویی از "شکوه انسان" را

بعد تو هدیه کرد به پسرت

 

نسل ها پشت نسل می آیند

مثل امواج مرده در ساحل

محو میشوند روی ساحل فکر

چرخ میخورد چرخه ای باطل....

 

ایستادیم، صخره ایم اما

جیغ امواج سرد در ساحل

خفه کرده صدای ما را تا

"خفه خونیم" و ریشه ها در گل

 

های صخره های سنگ و سکوت!

در دلت انفجار لبریز است

پشت صحنه نگاه کردی به

نقش هایی که دست آویز است

 

آسمان رفته ای" مشت زمین"

روی دریا بکوب ضربت چند (2)

لااقل خنده باش، خنده ی تلخ!

توی این صفحه ی "چرند و پرند"... (3)

 

(1)-قرارداد 1907 را امضا میکنند و نامش را پیمان نامه آنگلو -روسی (قرارداد سن پترزبورگ)مینامند. جالب اینجاست که حتی از یک نفر از دولت وقت ایران نظر نخواست. قصابی راه انداخته بودند و شقه هایش را تقسیم میکردند. کوچه بازاری تر بگوییم مزدور که نه، پادو های دو طرف (پادوان بازاری!) معامله را دور از چشم مالکش جوش دادند!

(2)-به یاد ملک الشعرا بهار و بیت "ای مشت زمین بر آسمان شو .. بر ری بنواز ضربتی چند..."

(3)-اثری از علی اکبر دهخدا... ( در ابتدا پس از پیروزی مشروطه خواهان در ستون فکاهی هفته نامه صوراسرافیل به چاپ رسید). در صفحه چهارده کتاب آمده "به من چه که نصرالدوله پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز میخواند که ... منم خورنده خون مسلمین .. منم که هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقایی را به ضرب گلوله توپ و تفنگ هلاک کردم، به من چه که بعد از گفتن این حرف ها بزرگان طهران "هورا" میکشند و زنده باد قوام میگویند..." (چاپ 1341 تهران).

 موضوعات این کتاب بسیار هنرمندانه روایت شده اند و موضوعات مختلفی مثل ناکارمدی دولت و مجلس، بی کفایتی دولتمردان، عوام فریبی و جهل و.. را با نام های مستعاری چون "دخو"، "نخود همه آش" "رئیس انجمن لات و لوت ها" و "خرمگس" مطرح نموده است...  

 

 



علم در خدمت استیلا

 

"علم میتواند در خدمت سلطه و استیلا باشد" مدت ها پیش این جمله را در کتابی خاک گرفته از اواسط دهه 60 خواندم و از خودم میپرسیدم علم اگر آگاهی است پس نمیتواند در خدمت سلطه باشد. آگاهی برایم مضمونی از آزادی بود. اما به مرور وقتی به تاریخ نگاه میکردم می­دیدم آگاهی به علمی ترین روش برای آدمان ساخته میشود.. آگاهی های علمی بی چون و چرا. مثلا میتوانیم اعتراض و سرکوب را با علمی ترین روش توجیه کنیم و در مقالات فراوان پژوهشی به آن استناد کنیم. دیر یا زود ادبیات فراوان تحقیق آن را به رسمیت خواهد شناخت. میتوانیم اعتراض را آشفتگی بدانیم و سرکوب را نظام مندی و مقاله ای را برای خدمت به علم انتشار دهیم. مقاله ای که چکیده اش را برایتان مینویسم باقی اش با شما!

از آشفتگی تا نظام مندی

وقتی اندیشه به ثمره اش رسید ولی چیده نشد، روی شاخه های اعصاب مغز پلاسیده شد، کرم افتاد. ذهن تاب نمی آورد و به مرور تکه های پلاسیده اندیشه ای سرکوب شده را با فریاد با استهزا، با تظاهر به دیوانگی بیرون میریزد. گاهی کولاژ قرمز و سیاه میشود گاهی ابزورد میشود، گاهی به زور با دستان قدرتی غالب خودش را سرکوب میکند.

به مرور یاد میگیرد آنچه اندیشه ی فاسدش را از مغزش بریده دوست بدارد، پس باز هم شورش میکند تا سرکوب شود، و این غایتی است بزرگ، برای سرکوب شدن اعتراض کردن. البته طرف مقابل نیز یاد میگیرد که خلاقیت داشته باشد و گاهش شبیه به کمپ ابوغریب سیم برق به دستش بدهد....

 

روز ها  اعتراض با وجود باتوم و

 

با وجود چک، لگد؛ ضربه و تورم و

 

و کبودی بدن از تمام ضربه ها

 

له شدن صورتش از تمام جنبه ها

 

روزها آخرین فحش ما به بردگی

 

مشت در هوا زدن به نبود زندگی

 

به نظام سلطه و گاز اشک آور و

 

خلط و تف شدن به یک جمع دیر باور و

 

سالها خرخره زیر پوتین تو

 

سرفه های خونی و خون مالیِ وتو (1)

 

اعتراف به صدا در تماس و شنود

 

بین خون و نفس با تمام وجود

 

اختناق، اختناق، حزبشان باد بود

 

وقتی اعتراض ما فحش و فریاد بود

 

رسم سرکوب ها توی آرامش و

 

مثل کرم های باغ سینه خیز به جلو

 

خیل برچسب ها توی دستان باد

 

چسب زد به شورشت، حال، حال زنده باد؛

 

از دهان سردشان، خشم سرجوخه ها

 

تف به مرده های ما پای چوب جوخه ها

 

برچسب وحشی و برچسب روسیاه

 

میزنند روی ما حامیان پادشاه

 

در دل ابوغریب زنده باد سیم برق

 

توی دست های ما شوک به ائتلاف شرق

 

با وجود ناخنم، زنده باد انبر و

 

حس تحقیرشان با کمی تمسخر و

 

اعتراض و مشت به سطح سیمانی و

 

خیس کابل خوردنت روز بارانی و

 

زنده باد؟ شوک برق روی بیمار ها

 

خون پاشیده مان روی دیوارها

 

"پس جنون داشتید!" یک روان شناس گفت

 

"اعتراض داشتیم!" مرد بی حواس گفت..

 

 

پانوشت- (چند سال بعد از عکس های یادگاری با زندانیان ابوغریب) -راستی موضوعات عادی نشده ای هنوز باقی مانده اند تا طبیعی تلقی شوند مثلا 26 ژوئیه 1950 در نو گون ری، 12 مارس 2006 در محمودیه،  16 مارس 1968 در می لای، می خه و سون می و ...

(2)-ماست مالیِ وتو!!



تمدنی از آغاز تا پایان...

ما ساکنان جهان شهر بودیم. جهان شهری که محله هایش رنگ و بوی مستعمره های قدیمی داشتند. شبه گفتمانی عجیب در این شهر جریان داشت، ظاهرا واقعیت را نشان میداد و در عمل بازتاب دهنده ی نظام و سلطه ی "دارایی ها" بود. وقتی در جامعه این شهر بزرگ دارایی ها اصالت پیداکرد، در فرهنگ و اخلاقیات فردی تکاثر و تجمل اصالت یافت. در جامعه ی جهان شهر، افراد دائما به دنبال افتخار به داشته های بیرونی خود بودند و همیشه نگران بودند که از دست رفتن دارایی هایشان، اخلاقیات و هویتشان را از بین ببرد. در این جامعه همه چیز آسان بود، همه چیز سطحی بود و دیگر عمق داشتن اهمیتی نداشت چون تمامی قضاوت ها از پوسته ی بیرونی سوالات بود. کم کم آدم ها یاد گرفتند به پوسته ی بیرونی خودشان بیشتر برسند، پوسته ای که دیگران می بینند. پوسته ای که دیگران نمی دیدند را می شد در کمترین مقدار نگه داشت اما پوسته ی بیرونی را باید به کمال می رساندند. در جهان شهر دارایی ها مهم بودند، "بیشتر داشتن" اصالت داشت؛ طرفدار بیشتر، زمین بیشتر، کاغذ های آبی و سبز بیشتر، زیبایی بیشتر، در این جامعه هر کس بیشترین دارایی را داشت و یا تظاهر بدان میکرد، گوی رقابت را از هر صدای دیگری می ربود و به الگوی انسانیت تبدیل میشد. آنگاه میتوانست خالق ارزش ها باشد، ارزش هایی از جنس دارایی... مثلا میتوانست جامعه خود را در حال زوال نشان دهد یا در حال تعالی.. مثلا میتوانست به جای خانواده اش سگ نگه دارد و به این دارایی افتخار کند و در مقام مقایسه به برتری سگ ها نسبت به انسان ها بپردازد... مثلا میتواند خانه ای مجلل فراهم کند و با استناد به داشتن آن خود را الگوی بیان حقیقت بداند... مثلا میتواند به اتانول خوردن خود افتخار کند، از خواص خیالی آن بگوید و حتی دیگران را به خوردن مارک اتانولی که دارد تشویق کند... (1)

 

(فصل اول: تکاثر)

 

چون جامعه هست بلبل و گل خیام

تو باده بخور و ما اتانول خیام

 تو مست از آسمان میشدی و این ایام

یک جامعه مست از تجمل خیام

 

(فصل دوم: ترویج)

 

گفتند که راه ما انالحق بوده است

هر آنچه که گفتیم موثق بوده است!!

هر کس که حقیقتی به غیر از ما گفت

از  دار سکوت ما معلق بوده است!!!

 

(فصل سوم: سرکوب)

 

هر شعر تو را یک "خفه خون" نامیدند

ترویج سکوت در سکون نامیدند

در کنج مریض خانه، اشعارت را

بیتابی حاصل از جنون نامیدند

 

(فصل چهارم: انحطاط)

 

وقتی سر شهر ابرها باریدند

دیدیم به جای آب، خون پاشیدند

سیلاب، تنور شهرشان را پر کرد

و امواج عدم آنان را بلعیدند...

 

(فصل آخر: نیستی)

 

رویای تمدنی به خون مالیده

امشب، به مقصدش رسیده و خوابیده

  جز رعد و نفیر موج ها چیزی نیست

مرگ آمده و قائله را برچیده

(پایان)

 

پانوشت (1): این مثال ها برایمان آشناست، اما فصل هایی که از تکاثر آغاز و به انحطاط و نیستی ختم میشوند، پیش بینی نبوده است در واقع گزارشی بوده است از تاریخ خاک گرفته ای از غرب که این مسیر را تا انتهایش رفت. تاریخی که از اواسط قرن 19 آغاز شد و سلطه و اصالت دارایی ها را رشد داد و نهایتا در جنگ های جهانی افول و انحطاط تمدنی پوشالی را رقم زد.... انحطاط جهان شهری در استعمار..



 غریبه های غرب...

(روایتی از روزهای نخست جنگ در یمن)

حوالی ظهر خبرگزاری لندن اعلام میکند کارخانه ی لبنیاتی در صنعا هدف موشک قرار گرفت. مثل همیشه رسانه گوشه ی اخبار فراوانش گزارش معمول جنگی را روایت میکند. مثل همیشه یک ناحیه منفجر شده است. چرا کارخانه ی لبنیاتی؟ چند خبر دیگر را نگاه میکنم. این کارخانه شیر خشک تولید میکند. چرا در خبر ها نگفته بودند شیر خشک؟ شاید مهم نبود، همین قدر از حقیقت کافی است "کارخانه ی لبنیاتی." هرچند این تمام حقیقت نبود اما تکه هایی از حقیقت داشت، پس خبر و خبر نگار حقیقت را میگفتند. حقیقتی کوتاه شده. شاید جزئیات حقیقت آنقدر زیاد بوده که باید کوتاهش میکردند. به اندازه ی یک گزارش کوتاه.. گزارش که تردیدی در ذهن مخاطب ایجاد نکند، نگرانش نکند و خیالش را راحت کند که همه چیز همچنان خوب است...

  گویا در روزهای نخستین جنگ، سربازها زیاد مهم نبودند. اما در میان روزهایی که قحطی ذره ذره آغاز میشد قرار بود کودکان زیادی بدون شیر باقی بمانند، قرار بود گریه های کودکان سرباز ها را از پا بیاندازد. گویا تاریخ چند صد سال به عقب بازگشته است. یک نفر در میدان جنگ با کودکش آمده، آن طرف جبهه ی جنگ یک نفر میپرسد پدر را بزنم یا پسرش را؟ دیگری به او میگوید فرزند را بزن پدر از پا در می آید. البته این اتفاقات هر روز می افتد و رسانه ها هم خوب بازتاب میدهند حتی آمار دقیقی از کشته ها دارند، چیز دیگری مهم نیست. خاور میانه قبلا هم که مستعمره بود همیشه تب آلوده ی جنگ بوده. در غرب کسی خودش را ناراحت نمیکند، این روال معمول شده است. به خود میگویند آدم های آنجا "عجیب غریب اند"...

 

چند ده سال بعدِ موشک ها

در خرابه های خونین شهر

خشک شد سینه های مادر ها

شیر خشکی نمانده در این شهر

 

توی صنعا صدای کودک ها

گمشده توی بوق اخبار و

توی این شهر خبرنگار شما

بایگانی است توی انبار و

 

 یک نفر حقیقت خود را

میکند دیکته به مغز همه

او حقیقی ترین صدای دنیا شد

واقعی بود توی هر کلمه!

 

چون حقیقت هزار بعدی بود

چند بعدی برای خود برداشت

چاه کند در سر مخاطب خود

بعد تویش هزار منبع کاشت

 

گوشه ای از منابع خبری

کنج اخبار دیدنی و سکوت  

خبر مرگ دسته جمعی بود

توی صنعا، غزه و بیروت

 

گفت "اخبار واقعی هستیم

بی طرف، بدون پرده، دقیق

و خبر ها بدون تحریف است

و صحیح است مثل عهد عتیق"

 

او حقیقت شد و.. همیشه حق با اوست

چون وکیل حقوق انسان هاست

توی دستش چماق بود و هویج

او رسانه ی بمب باران هاست

 

گفته بود از کمی حقیقت جنگ

مثلا چند بچه کشته شدند

تا همین حد برای ما کافی است

قصه هایی که از نگفته پرند

 

تا همین حد برای ما کافی است

واقعیت برایمان حل شد

ما هم اکنون چقدر آگاهیم...

که یمن غرق در معضل شد

 

بعد اخبار مطمئنم کرد

که حقوق بشر میان عرصه جنگ

بین کشتار ها رعایت شد

 پس بخوابم... کنار قرص و سرنگ!!

 

میروم خواب خوب دیدن را

توی کابوس ترجمه کنم و

میروم قول های مجری را

توی رویا تجربه کنم و

 

وقت خواب است شهر ما آرام

گرچه صنعا پر از صدای مهیب

موشکی خورده احتمالا به

شیرخوارگاه بچه های "غریب"...



(از ابزوردیات!!!)

 

راز کتاب های توی کمد

 

همه ی خانه ها اغلب کتاب هایی دارند که در کمد ها خاک میخورد. این ها لزوم آگاهی آنها هستند. هر خانواده ی متمدن باید کتاب داشته باشد. با توجه به لزوم کتابخوانی و گفتمان مفصل و رسانه ای کتاب هر آدمی که در خانه اش کتاب نداشته باشد را میتوان به گلوله بست! برای همین گوشه ی کمُد ها، کنج انباری میتوان کتاب ها را انبار کرد. هر چه بیشتر متمدن تر!

حتی اخیرا دکور هایی ایجاد شده که مشکل وجود کتاب در خانه را حل میکنند. میتوانید کتاب ها را در معرض دید دیگران بگذارید. متناسب با رنگ اتاق به شما کتاب میدهند و معمولا رنگ هایی انتخاب میکنند که شما هر ده سال یک بار مجبور باشید کتاب ها را گردگیری کنید.

 

بعد یک روز گرم و طولانی

ملتی خواب توی خانه ی خود

یک نفر از سر شکم سیری

پی آینده بود توی کمُد

 

گشت و هی گشت تا که پیدا کرد

یک کتاب بزرگ و خاک آلود

خواند فیلم نامه ای اکشن!

در خیالش دوید تا هالیوود

 

خواب در چشم او نمی آمد

خواست بیدار کند همه را

نیمه شب داد زد "آی مردم"

پاسخ آمد" خفه تو را به خدا"

 

بعد از فرط بی خوابی

خواست آینده ساز خود باشد

تا که یک روز عکس رنگی او

بر کتابی در کمُد باشد

 

فکر کرد با خودش تا صبح

مشکلی هست تا که حل بکنم؟

اختراعی، تصوری، چیزی؟

درد لاینحلی حل بکنم؟

 

دید چیزی برای پرسش نیست

چون همه چیز خوب و حل شده است

دید ملت همه خوشحالند

همه ی حرف ها عمل شده است

 

دید در رسانه بلبل و گل

در تعارف گرفته قلوه و دل!

خون کم طاقتش به جوش آمد:

"سگ پدر پس کجاست این مشکل؟"

 

آمد از آنتن خانه ندا:

"آنچه گفتی جد و آبادت

مشکلات حل شوند یا نشوند

میکنیم از خیال آزادت

 

این رسالت خاص ما بوده

از زمانی که جارچی بودیم

که فرامین پادشاهان را

بر ملاج عموم کوبیدیم

 

حال بد کرده ایم آدم خر؟

بی خیالات مشکلت کردیم

یُبس بودی از تفکر و درد

با "خبر خوب" مسهلت کردیم!!!

 

لطف کرده به تو شبکه ی ما

که به تو گفت فهم آزادی

کل آنچه که ما گفتیم است

توی خط های سرخ: آزادی!

 

"عنتر دوپا!" مگر داروین

نسلتان را نبرد کنج درخت

ما شما را به شهر آوردیم

آدمت کرده ایم ای بدبخت!

 

توی شهر شما کسی هرگز

قصه ی تازه سر نخواهد داد

از سر لطف ما همین بس که

در ادامه شرح خواهم داد:

 

ما برای کار مردمِمان

هدفی آرمانی آوردیم

و برای دویدنشان پی نان

چرخه "موش دوانی" آوردیم

 

توی عکس، فیلم ها، سریال

حفظ کردی جمله ی ما را

و همین حفظیات روزانه

به تو آموخت سلطه ی ما را

 

واقعیت برای تو میساخت

تا که باور کنی آگاهی

برده ات شهر از دل جنگل

تا رسیدن به اوج آگاهی

 

سابقا در کتاب بودیم و

گرچه اکنون نماد گشته کتاب

به تو از من نصیحتی جانم!

دکور خانه پر کن از سه کتاب:

 

اثر اولی "لزوم خرید"

اثر دومی "لزوم خوراک"

اثر سومی "مدل، فشن، آپدیت"

تا قبولت کند عالم خاک

 

حال اکنون که خوب فهمیدی

بی صدا، بی خیال غصه و مرگ

از سر صبح کار کن، آخر شب

رو بروی تلویزیون بتمرگ!



آگاهی

چه ادبیات را با دیدگاهی ایده آل گرایانه برای ادبیات بدانیم، چه آن را در تلاطم تفکرات متقابل، چه آن را صرفا هنری بدانیم با غایت هنر، چه آن را متعهد.. همه در یک عنصر مشترک اند آن هم آگاهی است، گویی ادبیات فرصتی است برای آگاهی، اما آگاهی هم میتواند جهت دار باشد، یا به قول فوکو هرگز نمیتواند بی طرف باشد، اینجاست که ادبیات در میان فضای مه آلوده ی هنری با غایت هنری، در قامت تعهد تصویر روشن تری دارد... تصویر روشنی از آگاهی....

 

پرده را تا کنار میزنی انگار

پشت شیشه نگاه آگاهی است

حذف میشود گذشته، آینده

پشت ابر، نور ماه آگاهی است

 

لمس این لحظه های در جریان

بی خیال گذشته آگاهی است

بی تفاوت به جبر آینده

خاطرات نوشته آگاهی است

 

فکر کردن به جبر ماشین ها

پیش شادی یا غم آگاهی است

گرچه سخت است گفتنش اما

حس بیهودگی هم آگاهی است

 

اینکه میدانی از رسانه روز

خبر خواب آمد آگاهی است

اینکه اخبار مثل مورفین است

تا مخاطب نخوابد آگاهی  است

 

اینکه پیش سکوت تلویزیون

اخم کردی به مجری آگاهی است

اینکه دریا نرفته ای پی یک ...

نامه ی توی بطری، آگاهی است

 

اینکه امروز سلطه ی تاریخ

ریشه در بانک دارد آگاهی است

 اینکه  سرمایه  ماهیت ساز است

پشت پا به درامد آگاهی است

 

اینکه میدانی از تو و مصرف

 چرخ میچرخد از نبودن تو

چرخ رد میشد از سر شهر

مثل آسفالت بوده بودن تو

حس آسفالت شهر آگاهی است!

 

مشت میزنی به سطح سیمانی

تا که چاهی عمیق حفر کنی

قهر کردی با کویر خودت

 روی کردی به خانه ای بتُنی

حس غمگین قهر آگاهی است!

 

اینکه تاریخ خاک اندیشه است

خاکِ در ساقه دیدن آگاهی است

اینکه در خاک دیده ای خود را

ریشه در خاک دادن آگاهی است

 

جبر بودن بدون آگاهی

قصه ی تور با ماهی است

بودن ما میان تجربه هاست

توی قصه حضور، آگاهی است...



 

نوشته های عجولانه یکی اهالی جنگل...

در این جنگل فقط باران میبارد. هر از چند گاهی که از کپری بیرون میزنیم متوجه میشویم که همان باران دیروز است. گویی از زمین به آسمان رفته و دوباره از ابر به زمین برگشته است. اینجا بوی شاخه های شکسته و گِل پر برگ و آهن جنگل دماغمان را عات داده.  فقط در انتظاریم ببینیم بوی باروت شلیک شده هم مثل آن است یا خیر. آیا باروت هایمان شلیک خواهند کرد؛ مطمئن نیستم، از وقتی اهالی جنگل دستور پنهان ماندن داده اند از صبح تا دیروقت شب زیر همین کپری بارسش یکریز باران را نگاه میکنیم. بارشی که چند سال قبل یا چند سال بعد از جنگ در زمین ها یادآور شادیمان بود.

اینجا باران همیشه ادامه دارد، به دلیل کمبود مهمات نباید هیچ باروتی را بسوزانیم، حتی آتش هم زیاد روشن نمیکنیم. ذخیره ی ذغال این روز ها کمتر شده است. در بین کپری ها، جز ما دیگر کسی تفنگ سرپر نداشت. رطوبت و باران گاهی تمام باروت ها را خیس میکرد...آبهای این جنگل کجا میروند؟ از صبح تا دیروقت شب باید دریایی از آب اینجا جمع میشد و مدت ها قبل ما را غرق میکرد. عجیب است که در عین زندگی نکردن هنوز هم نمرده ایم.

ما در جنگل پراکنده ایم، برخی از یارانمان را هرگز ندیده ایم. کپر ما از سنگر های میانی است، وقتی انگلیس ها حمله کنند، اگر کپرهای قبلی را رد کنند، حتما به ما خواهند رسید، آن موقع باروت هایمان را امتحان خواهیم کرد. دیروز یک نفر از کپری ما گفته بود باروت ها را نزدیک آتش برده، آتش نمیگیرند، نم کشیده اند. دخل همه ی ما آمده. از وقتی خوابیدیم دیگر او را ندیدیم. صبح کیسه های باروت باز بود، و نم کشیده، شاید یک نفر میخواست خشکشان کند.

اینجا نباید زیاد فکر کرد، فکر آدم را کلافه میکند. همین که بدانیم وقتی سواره ها را دیدیم باید شلیک کنیم کافی است. فکر کردن شاید دیگر نیروها را هم گرسنه کند و در میان این باران های همیشگی نتوانند خودشان را سیر کنند. باران هنوز ادامه دارد و از بین درز چوب های کپری به روی پوستین های ما می افتد و محو میشود...

جنگل از دست رفته کوچک خان

کل باروت هایمان خیس است

کوچ کرده فرشتگان به هوا

کل جنگل به دست ابلیس است

 

و تفنگ ها ز کار افتاده است

دستمان میخورد به ماشه سرد

هیچ انفجار و تیری نیست

حیف باروت هم خیانت کرد

 

ماه آذر گذشته از نیمه

جنگل از آب و برگ پر شده است

کپری ها شکسته از دیشب

لوله ی توپ آبخور شده است

 

جنگلی در هوای مه آلود

زیر ابری غلیظ در باران

چند سرباز خیس زیر کپر

جنگل ما بدون کوچک خان

 

وقت شلیک هایشان باروت

در تفنگ هایمان نم داشت

آن طرف تیر انگلیسی ها

حرکت ماشه  را فقط کم داشت

 

فقط آن لحظه ها از آسمان و زمین

برفی از سرب داغ هی میریخت

یک نفر داشت مجلس ما را

از طنابی بزرگ می آویخت

 

کپر آتش گرفت در آن شب

آتشی داغ بود در جنگل

گرم میشد کشوری در غرب

از ذغالی بزرگ در منقل

 

داغ کردند اهل جنگل را

جنگل اکنون به دست ابلیس است

یک نفر که گفته بود آن شب

کل باروت هایمان خیس است

 

دیدمش بین انگلیسی هاست 

شاد بود از لباس تازه ترش

برخلاف اهالی گیلان

شاپویی کهنه داشت روی سرش

 

حرف میزدم یکسر آن شب با

بدنی بی سر و تنی از برف

یخ زده میرزای کوچک ما

یخ زده بی صدا، بدون جمله و حرف

 

ما پراکنده در نبردیم و

در پراکندگی محاصره ایم

صبح فردا و بعد از این اعدام

توی عکسی بزرگ خاطره ایم

 

دفن میشویم توی این تاریخ

مثل قحطی، وبا و جنگ شمال

میرسد قصه های انگلیسی ها

دفن میشویم در انزوای خیال

 

دفن میشویم توی این جنگل

صبح فردای ابری گیلان 

بوی باروت خیس می آید

پیش چشمان مردمی گریان

 

گرچه باروت از خیانت خیس

گر چه در خاک قصه ای از ماست

بذر در خاک را بهاری هست

این سرآغاز قصه های شماست...



بعد از ظهر در کاخ باکینگهام (1)

 

خادم ملکه: ملکه ی عزیز، عمرتان دراز تا همیشه به ما سلطنت کنید (2)، قربان فر موهایتان بشوم، آسیا و آفریقا نیمگذارند مستعمره شان کنیم، خون به پا میکنند!

ملکه: برگه هایتان بدهید ببینم....این که کاری ندارد تا می توانید از آن ها نفت بخرید.

چند دقیقه به برگه ها نگاه کرد و مقابل کلمه ی مستعمره نوشت: مستعمره های نفتی!

 

وقتی مستعمره ها کسالت بار میشدند!

 

گروهی از فئودال ها وقتی اسب سواری، الاغ سواری، یابو و قاطر و گاو سواری را سپری کردند و از آن خسته شدند، به سگ هایشان نگاه متعجبی انداختند و از خود پرسیدند: این سگ به ما سواری نداده است؟

 

استخوان پیش سگ تکان میداد

 تا که از التماس زوزه کند

سگ گرسنه بود و این ارباب

خواست افسار دور پوزه کند!

 

سگ سواری برای این ارباب

حس تفریح ناگزیری داشت

بوی این استخوان برای این سگ پیر

عاقبت سال ها اسیری داشت

 

سگ قصه برای یک دل سیر

خواست یک عمر مثل سگ بدود

تا که یک روز استخوانش را

گوشه ی زار و خسته ای بجود

 

سگ دوید و کشید ارباب و

استخوان هم دوید در جیبش

تا دگر بار سگ سواری او

باشد آسان روال و ترتیبش!!

 

1-      کاخ باکینگهام اقامتگاه اصلی خانواده سلطنتی انگلیس است که ملکه در آن اختیار امور را به دست نمایندگان می سپارد (و به گفته رسانه غرب اصلا کاری هم نمی کند، کلا یک نماد است، مثل یک مجسمه متحرک؛ ایشان از دار دنیا هم فقط در جنوب خانه اش چند گاو شیرده دارد )!!!!

2-      اصولا سرود ملی در انگلیس در کار نیست و آنچه به عنوان سرود ملی می خوانند دعا به جان ملکه است. (دراز باد عمر ملکه ... تا بسیار بر ما سلطنت کند!!!)



دو ماه تا رمضان...

آدمی در فراز و نشیب می آزمایی اما برای او، خودت کافی هستی...

 

تو در تمامی ماه ها روشنی....

 

امن یجیب مظطر اذا دعا و یکشف السوء

باز آمدم کنار خانه ی تو گریه میکنم

می بینی ام چقدر راه مانده است؛

دارم دوباره با بهانه ی تو گریه میکنم

 

 

امن یجیب مظطر اذا دعا و یکشف السوء

حس میکنم تو را کنار خودم لحظه ای

انگار باز دست هایت به دستم است

تر هرگز از کنار بستر من نرفته ای

 

با کشته ای ز اشک های کربلا1

می آیم و دوباره تمام است ماه تو

من اظطرار نبود هوا شدم ولی

از کربلا شروع شد هوای نگاه تو...

 

 

یازده گل اقاقی ما شرحه شرحه اند

از این بهار نشانه ی گه گاه میرسد

گویی که باغ زمستان امید داشت

 فرزند نرگست این ماه می رسد...2

 

 

امن یجیب مظطر اذا دعا و یکشف السوء

باز آمدم کنار خانه ی تو گریه میکنم

می بینی ام، چقدر راه مانده است؟

دارم دوباره با بهانه ی تو گریه میکنم

 

 

امن یجیب مظطر اذا دعا و یکشف السوء

حس میکنم تو را کنار خودم لحظه ای

انگار باز دست هایت به دستم است

تر هرگز از کنار بستر من نرفته ای

 

دلتنگی ام میراث چند پشته ایست

که نامه ی تو را ز پستچی گرفته اند

دل دل زدند و دو دل خواستند سفر کنند 

و آمدند تا دم در ولیکن نرفته اند..

 

وقتی تمام هستی من دست می برد

تا برگ های راه مرا باد هی کند

تا صد هزار راه نرفته را نگاه تو

یک لحظه در خیال نمازها طی کند

 

با زمزمه ی تو در ِگوشم ... هوایی ام

 من بعد تو همیشه به فکر جدایی ام

انگار مات نگاه تو ام سال های سال

من بی هوا هوای تو دارم، هوایی ام

 

مادر لباس دوخته است تا سفر کنم

ماندن قضا است قصد سفر را قدر بخوان

در بستر سکوت مانده ام، پای من علیل

من را حضر گرفته است کمی از سفر بخوان

 

امن یجیب مظطر اذا دعا و یکشف السوء

باز آمدم کنار خانه ی تو گریه میکنم

می بینی ام، چقدر راه مانده است،

دارم دوباره با بهانه ی تو گریه میکنم

 

امن یجیب مظطر اذا دعا و یکشف السوء

حس میکنم تو را کنار خودم لحظه ای

انگار باز دست هایت به دستم است

تر هرگز از کنار بستر من نرفته ای....

 

 

 

1-      قال الحسین علیه السلام: انا قتیل العبرات..

2-      إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدا وَ نَرَاهُ قَرِیبا...



 یک قرن و پنج سال پیش!

مقدمه:

و شاید بلیک1 - بعد از آن که شعر "بره " را نوشت- توی یکی از مستعمره های کشورش، به دنبال کسب تجربه به کشتارگاه رفت و دید کسی با لباس پلنگی اش، بره های صف کشیده را سر میبرد. لحظه ای تعجب کرد و بعد با شگفتی نوشت:

Tiger, tiger, burning bright ….

 

آنگاه که چیزی قرار نیست تغییر کند، بیشتر دانستن تنها رنجی است مضاعف؛ همچون گروهی از آدمان بلند قامت در شهری که سقف خانه ها بسیار کوتاه است. ناگزیر باید دست و پای بلند این آدمان را کوتاه کرد همچنان که فکر آدمان در سرزمین بدون تغییر باید کوتاه شود، آنقدر که از سقفی که بالای سرشان افراشته شده پایین تر باشد و هر از چند گاهی آرزو کنند بلندی دستانی که به سقف می رسند. 

باید زبان ها را کوتاه کرد، نه الکن از گفتن که ناتوان از تحلیل گفتمان های ناگفته و این غایتی است بزرگ که بعد آگاهی، بدان رسیدن جز به خواب میسر نیست. خواب که میرویم نیمه دیگر زمین در روشنایی است و باز تراشکاری اره می سازد برای بریدن مازاد دست ها، پاها و زبان ها و فکرها.

 

اَره اَره اَره باز، می برد دست و پا

 دست و پا از کجا؟ و زبان از کجا؟

 انتخاب از آن توست، اره ها از آن ما

اره اره وقت خواب می برد دست و پا

 

قد آدمان بلند، دست ها بلند نیز

یک نفر در سکوت، اره را تیز تیز

پاک کن خیال را، ذهن های در ستیز

ذره ذره اره ها می برند دست و پا

 

خیل گوسفند ها در طویله خواب خواب

پشت در در انتظار، یک نفر و سطل آب

دست سلاخ تیغ، تشنه نیست این سراب؟

بره، بره، اره ها می کنند کله پا!!

 

اره اره، دست و پا میزنند آدمان

تا که زیر پای یک پادشاه قهرمان

از بدن جدا شود، ذره ذره دستشان

دره دره لاشه ها زیر تیغ اره ها

 

لحظه لحظه شاعران می بُرند از زبان

شعر های تازه را بسته اند در دهان

میروند توی خواب در حواشی جهان

اره اره اره ها میبرند دست و پا

 

دسته های برده ها، زیر تیغ اره ها

 دست ارباب ما استخوان بره ها

خوش بحال روزگار ، توی عمق دره ها

توی هر ثانیه می برند اره ها ..

دست و پا و دست و پا...

 

1-ویلیام بلیک شاعر مجموعه "سرودهای معصومیت" که شعر lamb  (بره) نیز متعلق به این مجموعه است و نیز شاعر مجموعه "سرودهای تجربه" است که شعر Tiger نیز که بیت نخست آن در بالا نوشته شده است به این مجموعه استتعلق دارد. سرود های معصومیت همچون شعر بره بیشتر به معصومیت کودکانه آدمی اشاره دارد و شادمانی آسوده ی کودکی، ولی سرودهای تجربه همچون شعر  Tigerبیشتر جنبه خشونت باز زندگی را پیش میکشد که در تجربه ی آدمی نمود می یابد! نکته ی جالب توجه زندگی این شاعر انگلیسی آنکه در طول زندگی این شاعر رمانتیک (1857- 1827)، سرعت رشد مستعمره ها و هیجانات مدرنیته به حدی بوده که او نیز خود متاثر و سرخورده از این روح تکنوکراسی است. یک قرن بعد روپرت بروک برای جنگ کشورش بر سر همین مستعمره ها شعر حماسی مینویسد و خود نیز از قربانیان این جنگ میشود! یک قرن و پنج سال بعد –امروز- گویی گردونه تاریخ دوباره همان مسیر را پیش گرفته است.



تونل زمان

مستند روایت میکند؛ استخوانی باقی مانده است و دعوا بر سر تکه های آرواره ای است که باقی مانده. چند تا از آن موجودات با دست های بلندشان استخوان را کشان کشان میبرند و گوشه ای تنها با آن بازی میکنند. چند خبرنگار از دور تمام دوربین هایشان را بر این لحظه ی تاریخی زوم کرده اند. حالا وقت آن رسیده است که کاری انجام ندهند، دوربین ها همه چیز را ضبط خواهند کرد...

 

وقتی قرار نباشد کاری انجام دهیم، اگر تاریخ به عقب بر میگشت هم هیچ اتفاقی نمی افتاد؛ در واقع یک نفر ناگهان بیست سال به عقب برگشت دیگر همه میدانستند که در چند سال بعد چه خبر است اما هیچ کس توان کار نداشت. هر صبح روزنامه خبر اتفاقات روز را پیشاپیش به مردم میگفت. خیلی ها میدانستند که چند روز دیگر یکی از دوستانشان خواهد مرد حتی همان دوست هم روز مرگش با رخوت از خوب بیدار میشد و به سوی تصادف میرفت.

کاش میشد که باز برگردیم

بیست سال پیش یا پنجاه

یا که یک قرن پیش یا ده قرن

یا که یک روز پیش یا یک ماه

 

فرض کردیم و رفته ایم عقب

حال اکنون گذشته ای از ماست

بیست سال پیش آمده از راه

روز مرگ دو بچه ی تنهاست

 

بیست سال پیش در این روز

بیست سال پیش این ساعت

بیست سال پیش این لحظه

خواب رفته ایم گوشه ای راحت

 

در همان لحظه ها دو کودک ما

در خیابان دویده اند آزاد

در همان لحظه انفجار وزید

میبرد هر دو را تلاطم باد

 

بیست سال پیش لحظه ی بعد

غصه میخوریم.. واقعا.. ای کاش...

بیست سال پیش ساعت بعد

مرد ه ای با پزشک در کنکاش

 

زیر دست پزشک قانونی

همه ی جثه ها پر از حرف است

اینکه تعبیر خواب مردگان اینجا

توی این سردخانه ها برف است

 

بیست سال یش یک لحظه

 خواب مانده ایم و آرامیم

هر چه آن روز اتفاقی هست

همه را خوب خوب میدانیم

 

خوب فهمیده ایم سالی بعد

کی، کجا میوزد سلطه ی باد

خوب فهمیده ایم قرنی بعد

همه ی خاطرات میرود از یاد

 

بازگشت گذشته ها شاید

داشت چیزی به ما می فهماند

دردسر دارد آگهی و بیداری

که خودش را به خواب می چسابند

 

حال، قدر خواب را می دانیم

تا چه حدی بد است بیداری

تا چه حدی بد است آگاهی

تا چه حدی بد است هشیاری

 

پشت این شعر درس هم بوده

تا تعالی رسد به آدمان جدید!!

اینکه باید برای عصر مدرن

روی تختی عمیق واقعا خوابید

 



 

گفتمانی سعی میکند غالب باشد اما سطح انتظار عمومی آن را هضم میکند، پس این گفتمان باید در سطحی مبتذل قرار گیرد، مثل گردش روزمره ی زندگی. اگر سطح انتظارات بالاتر برود چه؟ یک پله به این گفتمان نزدیک تر خواهد بود. سطح انتظار چطور بالاتر خواهد رفت؟ یک نف میگفت وقتی آگاهی از جبر پیدا کنی اختیاراتت بیشتر خواهد شد. وقتی آگاهی تو از انتظاراتی که تو را جبرا در سطحی نگه داشته بالاتر برود، سطح انتظاراتت بالاتر میرود و دیگر پایین بودن سطح انتظارات تو جبری نخواهد بود!

 مقدمه: ذهن بستری خاکی است، در انتظار بذرهای ادراک و آنچه در خاک است روزی به ساقه و ریشه ها خواهد رفت.

 

لانه ی تجاری

 

لانه ای که من انتخاب کنم

تا کسی توی خاک آن بخزد

لانه ای که تو انتخاب کنی

توی آن گرد باد بوزد

لانه ای که میان رای من و

تو و او اختلاف می افتد

در گل آلوده آب و قلابی

در دهانی شکاف می افتد

وقتی یک عده باز جر خوردند

از دهان تا دو گوش آویزان

از تعجب به لاک خود رفتند

لاک پشت های واقعا خندان؛

توی برکه همیشه میگفتند

قبلا از این هم همیشه این بوده

بهتر است استراحت کنیم چون از قبل

تیرگی بخت این زمین بوده

لاک پشت های واقعا خندان

بین خشکی و آب می مانند

روش زنده ماندن خود را

توی دوران سخت میدانند...

بعد لاک پشت ها، این بیشه

خانه ی مورهای باختر است (1)

یک صدا، یک قبیله اند و همه

فکرشان خانوار بیشتر است

بیشترین لارو های مور سیاه

حاصل "خواستگاه" یک ملکه است

گردش زندگی به دور محور اوست

سال هاست این نماد یک فلکه است!

او اگر هم هوای لانه کند

رای مورهای سیاه هم با اوست

او اگر قصد جای لانه کند

رای مورهای سیاه هم با اوست!!!

آخرین نسل های این بیشه

گونه ای منقرض از چیزی است

مثل آدم و اسب یا میمون

با هوایی همیشه پاییزی است؛

نسل منحط شاعران هستند

که به بیشه نگاه میکردند

چون که صید و شکار باطل بود

دفتری را سیاه میکردند

عمر این شاعران کوتاه است

هی نویسندگی و فکر و خیال

سرفه دارند از ابتدای حیات

تف به هر چه محال پشت محال...

رای من، زنده باد این ملکه !

رای من توی خواب در لاک است!

ریشه دارند همه در لانه

لانه هم ریشه هاش در خاک است!

 

(1)باختر در اساطیر آرامگاه اهریمنی ونحوست و آسیب و جای دوزخ خوانده شده است.

 



 و غرب رسانه اش را سپر کرد. سپرهای انسانی به قدمت تاریخ و هشت پایش را دور چشم های آدمیان پیچید...

هفت بار برای هشت­ پا

 

یک گلوله باقی مانده و دو اسلحه. یک نفر پشت پرده آخرین گلوله را در یکی از این اسلحه ها گذاشته است. بعد از نگاهی عمیق به هشت­پایی که مقابلش بود گفت: "روبرویم بایست. مطمئن باش حتما هفت بار ماشه را خواهم چکاند.شاید تمام خشاب خالی باشد، شاید گلوله ام خطا برود، شاید فقط به یکی از هشت دست و پایت بخورد، اما مطمئن باش حتما هفت بار ماشه را خواهم چکاند. "

هشت ­پا استدلال کرد که این ماهیت ماست، تو ذاتا دو دست و دو پا و من هشت دست و پایم با هم در آمدند، دهانمان ناخواسته شما را به درون میمیکد" او دوباره گفت: " حرف هایت درست اما مطمئن باش حتما هفت بار ماشه را خواهم چکاند…."

 

یک گلوله برای کلت خودت

و یکی هم برای من بردار

ماشه را زودتر بچکان

رنگ قرمز بپاش بر دیوار

 

بوی باروت در هوا پیچید

رنگی خیسی که جاری است اکنون

از کدامین وجود میریزد

رنگ تیره و سرخ، لکه خون

 

واقعا هم نمیکند فرقی

که کدامین یک از من و تو

بی صدا میشود نقش زمین

و که یک مرحله رو به جلو ....

 

هیچ کس ذره ای خیالش نیست!

 

من قدم میزنم خیابان را

بدنم به خیال خود میخ است

گوشه ای پرت کنج این دوربین

زیر پایم تمام تاریخ است

 

چرخه ی خنده دار یک ساعت

در تمام روایت تاریخ

که کسی بی خیال شلیک است

میشود در رسانه ای توبیخ

 

 و دم آخری گلوله ی او

توی هفت تیر زنگ خواهد زد

روی کلتش کسی به شعار

جمله ی "نه به جنگ!" خواهد زد

 

هیچ کس ذره ای خیالش نیست!

 

قدرت تاج و تخت سرمایه

گفتمان شعار با نرمی است

قدرت این رسانه ها گرو

انتشار زیاد سرگرمی است (1)

 

یک شعار است و حرف باد هواست

راستی واقعا اهمیت دارد؟

شک نکن واقعا! بله..چون...

چون... رسانه رسالتی دارد!

 

دم گرفته هوای سگدانی

همه قلاده ای شمرده شده است

عطر میزنیم، حیاط ما پر از

بوی مردار نیم خورده شده است

 

خواست فریاد واقعی بشود

بعد فهمید حس و حالش نیست

خوب و راحت بخواب امشب چون

هیچ کس واقعا خیالش نیست!!

1-      یک نفر از مکتب فرانکفورت هم قبلا گفته بود که رسانه کاپیتالیسم امروزه دیگر مردم را فریب نمیدهد بلکه فقط آنان را سرگرم میکند.



غرب از لابه لای کتاب ها خود را بیرون میکشید و آرام آرام درون دفتر کار روی میز توی بخش نامه ها رد پای تکنوکراسی را بر جای گذاشت....

ابزورد:

کارمندان اداره به صف وارد میشوند، اولین مراجعه کننده میرسد،

کارمند پنجره کوچکی را باز میکند و سرش را درون پنجره خم میکند؛ رو به مراجعه کننده میگوید:

"چه کاری نمیتوانم انجام دهم؟"

 

دم گرفته هوای سگدانی

 باز کن رخنه ی هوایت را

درلجنزار این اتاق نمور

پاک کن باز رد پایت را

 

پس دگر هیچ کهنه ای هم نیست

 

تا اداره دور کند سالِ

مالیاتیِ داستانی را

روی تله سیاه و له کردند

کارمندان بایگانی را

 

پس دگر هیچ طعمه ای هم نیست

 

بازتر کن در خیابان را

دم گرفته دم موادش را

      زیر پوتین افسری دستم

خورد کرده نوک مدادش را

 

پس دگر هیچ جمله ای هم نیست

 

گفت زخمیست از گلوله تو

نوجوانی سیاه با خشاب سرنگ

روی برگه دوباره تُف انداخت

عابری با کلاه و بیل و کلنگ

 

پس دگر هیچ جمعه ای هم نیست....

 

کار میکنند تا که... کار کنند،

که اصالت همیشه سرمایه است

گنگ میشویم آخر بازی (1)

کل این شعر بی درونمایه است!!!

 

شعر و شاعر تحفه ای هم نیست!!

 

1-آخر بازی نمایشنامه ای اثر ساموئل بکت-



هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها.....

الف مثل حسین .....

 

با تو آغاز میشود این شعر

آخرش هم به یاد و خاطر توست

من برای تو شعر میگویم

چشم هایم دوباره زائر توست

 

پشت دیوار های جهان

خانه ای هست از گل و خشت

خانه ای با دو کودک و مادر

خانه ای پشت باغ های بهشت

 

مادری که به ماه می ماند

وقت تسبیح گفتنی آرام

یک ستاره از آسمان که گذشت

کفتری پر زد است از سر بام

 

وقت رفتن رسید، مادر و اشک

خانه را باز گرد گیری کرد

در تنور صبور نان میپخت

فضه را باز دست گیری کرد

 

با تنی زخمی از در و کوچه

لب به غم های مرتضی میدوخت

مثل شمعی که شعله ور مانده

شاید آرام و بی صدا میسوخت

 

دم آخر رسید، مادرمان

وصیت کرد با ادای دو دیِن

اشک هایی که قبل خوابیدن

ببریم پیش بارگاه حسین (ع)1

 

و حسن (ع) را چگونه باید گفت

دیگر از کوچه ها گذر نکند

باید این جمله را ... نمی شد گفت

کاش امشب فقط سفر نکند.....

 

چشم کودک به خواب می رفت از

گریه هایی که بند نمی آمد

بی صدا هق هق حسین آمد

که دگر ماه ما نمی تابد

 

***

 

راویان گفته اند روز دهم

یک نفر توی زخم های خودش

گونه اش را به خاک می برد و

با دلی که خون کرده پرش

 

راضی از دست های گرم تو بود

سجده میکرد راضیا برضاک

واژه ی عشق در تحیر بود

که کسی توی خون، سجده به خاک؟

 

تشنه لب بود و تشنه لب خوابید

تشنگی ها راه و رسمش بود

با لبی خشک سالیان دراز

کاسه ای آب توی دستش بود

 

بی خیال خودش مرا می دید

با همین زخم های کوچک من

وقت افطار آب نوشیده است

مادرست او به فکر کودک من2

 

دست ما را بگیر مادر جان

در سیاهی شب کجا برویم

راهی از کوره راه ما برسان

شاید امشب تا خدا برویم

 

با تو آغاز میشود این شعر

آخرش هم فقط خاطر توست

بسته ام چشم های خیسم را 

اشک هایم دوباره زائر توست

 

1-نوحو علی الحسین

2-کلهم نور واحده

 



آماری در احتمال

 

پیش از آنکه این شعر را بخوانیم بیایید از خودمان یک سوال بپرسیم، حتما شنیده اید که گفته اند آدم تا چیزی دارد قدرش را نمیداند، ما ادبیاتی داریم که سرشار است از معنا و مفهوم و وقتی این معنا قرن ها و سال های سال رشد میکند، گاهی تکراری به نظر میرسد، بیایید امروز به دنیایی فراتر از اشعار پرمعنای فارسی سفر کنیم، به دنیای غربی برویم که امروز دیگر نقاب کاپیتالیسم را به صورتش نمیگذارد، دیگر بعد از آنکه سوسیال ها به میدان امدند، صحنه ی نقاب بازی ها جایی برای کاپیتالیست ها ندارد و امروز با نقاب لیبرال چهره ی جذاب تری را برای خود دست و پا کرده است. آدم های این دنیای لیبرال اندک اندک معنای خود را از دست میدهند، کم کم در ورطه ی بیشتر داشتن و بیشتر خواستن بوی زندگی را فراموش میکنند و به عدد تبدیل میشوند. شعر آن ها شعری بی روح است. شعری که روح خود را از آغاز فروخته است. امروز شعری میخوانیم از دنیایی آنسوی غرب که معنای خود را از دست داده اند و گروهی از آن ها در این بی مفهومی دائما دست و پا میزنند، در آرزوی حس چند قطره باران...

 

آخر این شعر دل آدم لک میزند برای خواندن چند بیت حافظ، چند بیت مولوی و کمی معنا ....

 

بحث اعداد که باشد، عمر را در یک متر جا خلاصه میکنند، یک متر برای تولد، یک متر برای رشد، یک متر برای دویدن و یک متر برای مرگ. از میان آدم هایی که این روال را طی میکنند، کسی که فکر کند که در انبوه میلیون ها آدم تنها عددی است که قرار است چند سال بعد از مرگش از گوشه ی نمودارهای آماری حذف شود، بی شک طغیان خواهد کرد و مثل فردریش بعد از مدتی چانه زدن با این تفاوتی که درونش هست و فرق بزرگی که میان خود و اطرافیانش میبیند، خود را دیوانه خواهد پنداشت یا تصور میکند که زود زاده شده است. گروهی شاید این چنین نکنند و به خود بقبولانند که ناظر این تئاتر ابزورد شده اند، آن ها حتما نویسندگان خوش ذوقی خواهند شد. چند نفری هم ممکن است پیدا شوند که پراکنده میگویند "اعداد کافی نیستند، فیلم نامه را تغییر دهید، کارگردان کجاست؟" 'گاهی از خودشان میپرسند که چند سال است در جست و جوی معنا هستند؟

 

-گروه صفر

عشق احساس آخرین رویاست

قبل خواب است و بعد بیداری است

عشق تصویر خنده ای مبهم

توی خواب غلیظ قاجاری است

 

-گروه اول

چند لحظه بعد بیداری

قبل رفتن میان عالم خواب

عشق کوهپایه ی مه آلودی است

قبل مردن میان آبی آب

 

چهار عنصر و چار مصرع شعر

چار تصویر از ابتدای حیات

آب و آتش و باد و پیکر خاک

چار رفتار با لعاب صفات

 

-گروه دوم:

من خیالات عالمی هستم

که به ما یوغ عمر میبندند

ناخودآگاهِ چار حالت عمر

من درونم دو شعله سرگرمند....

 

-گروه سوم:

یک نفر چاقوی قلافش را

نکشیده و راه می افتد

پشت سر مثل سایه ای آرام

میزند یا به چاه می افتد

 

یک نفر میزند مرا از پشت

کتف زخمی و باز میگردم

هیچ کس نیست در حوالی من

با دو تا چشم باز میگردم

 

هیچ کس نیست، کتف من زخمی است

از کجا زخم میخورم امروز

کوچه ای خالی است مقصد من

 چشم من بسته بود از دیروز

 

شاید این زخم های بی خوابی است

وقت هایی که چشم میبندند

لحظه های که فکر و جسم و خیال

در دل جنگ سرد سرگرمند

 

زخم ها رفته رفته رفتند و

جایشان استخوان در آمده بود

آدمی وفق میدهد خود را

با هر آنچه که پیش آمده بود

 

-خود گویی گروه سوم:

"چاقویت را کنار بگذار عمر

از تنم استخوان مانده از هر زخم

کتف زخمیم می زند لبخند

رو به هر فحش  و تازیانه و اخم 

 

خنجر از پشت می زنی بیخود

اره بردار باز اگر مردی...

استخوان را ز عمیق ریشه ببر

باید این بار با چه برگردی؟

 

وقتی آهن شود تمام تنم

با خودت شعله ای ستبر آور

وقتی از دود سردرآوردم

با خودت نیز سنگ قبر آور

 

ما که از خاک سر درآوردیم

باد و آتش به ما نفس دادند

تا شدیم آب، دستمان از ابر

حکم آزادی از قفس دادند

 

چار عنصر و چار حالت عمر

از نیاکان به ما رسید این بار

ما شدیم آب چارمین عنصر

رو باران بگو دوباره ببار"

 

 

 





 

مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْهادى وَاَ نَا الضّاَّلُّ وَهَلْ يَرْحَمُ الضّاَّلَّ اِلا الْهادى

مولاى من اى مولاى من تويى راهنما و منم گمراه و آيا رحم كند بر گمراه جز راهنما ؟ (مناجات امیر المؤمنین)

 

خواب کنار پنجره ....

آمدی، کنار پنجره خوابیده بودم، با من حرف میزدی، خوابیده بودم، دست کشیدی و رفتی... من هنوز خوابیده بودم...

رفته ام تا بنویسم دو ورق نامه ی خیس

خوانده ام نامه ی خود را عزیزم تا صبح

رفته ام قصه­ ی تنهایی خود باشم و باز

باز هم یاد کنم رفتنم و اشک بریزم تا صبح

 

قصه ام قصه­ ی یک جاده ی طولانی و صاف

توی شنزار کویری است به شوق باران

من امیدم به نفس های درختان تو بود

وقتی از تشنگی ام خشک شدم در سمنان

 

رمل از رمل گذشتم و کویری بودم

وقتی از آب گرفتند مرا جاده نشینان مسیر

خانه در خانه گذشتم و نشانم کردند

نام بردند مرا راهی مجنون کویر

 

تا درا آغوش تو بودم نه کویری بودم

نه سرآغاز نیاز و نظری مقصد بود

بطری گم شده ای گوشه ی دریا بودم

که­ احتمال رصدش کمترِ یک درصد بود

 

بعد تو مانده ام و چند لباس و برچسب

روز، هر روز، کسی، آدمکی تازه شدن

بعد تو من شدم و آدم امروزی ها

از پر خالی تاریخ هم آوازه شدن

 

دفترم پر شده از سنگ نوشتی میخی

 چوب خط های زیادی که پس از تو ماندند

گوشه ی برگه ی کاهی به زبانی مبهم

روی از خوانده شدن ، جلمه شدن گرداندند

 

من سرآغاز خیالات دم پنجره ام

که سر صندلی ام خواب روم تا دم صبح

توی رویا سر خود را بگذارم  بر خاک

شاید این کمی پاک شوم تا دم صبح

 

بوی تو توی اتاقی است که از نیمه شب

 خیره به بودنت و حرف زدن با من بود

در اتاق پر تنهایی ما شاهد بود

لامپ صد واتی زردی که در آن روشن بود

 

گفته بودی که سَرِ نیمه شبی میرسم و

گفته بودی که دم پنجره خواهی خوابید

گفته بودی که مسیری که هر روز من است

تا کویری است سحرگاه نخواهی تابید

 

چهره ات مانده به یادم ولی این شب ها

خواب بد جور مرا از تو جدا کرده .... "نخواب"

خواب دیدم کسی وقت سحر می آید

خواب دیدم که خوابیده­ ام و خواب ندیدم در خواب...

 



 

الهکم التکاثر.حتی زرتم المقابر....

دگردیسی با یک سوال.

وقی گوسفندی به دنیا می آید چوپانها اصولا می دانند که باید روتین زندگی گوسفندها را برایش پیاده کنند. گوسفند کوچولو در کمال احترام در طویله رشد می کند و همراه با اعضای گله به چراگاه می رود و چربی می سوزاند!

گاهی گوسفندهای جوان تر که از زندگی روزمره ی تکرار و نشخوار خسته شده اند، از خودشان می پرسند که "آیا من برای همین به دنیا آمده ام؟" بعد با کلی مسائل فلسفی رو برو میشوند. چوپان ها مییدانند که چنین گوسفندانی مساله ساز هستند. چرا که دیگر گوسفند نیستند و انسان شده اند. هر چوپان از پدران خود یاد می گیرد هنگامی که گوسفندی با سوال فلسفی مواجه شود و انسان شود باید به او پیشنها چوپان شدن داد.

او را از گله بیرون می کنند و برایش بین آدمان متفکر جایی باز می کنند. اما به او یاد میدهند که باید گله را کنترل کند. چون گرگ ها همواره در کمین هستند. به او یاد می دهند چوپان بود چه کار ارزشمندی است.  

بعد از مدتی گوسفند که از خود سوال پرسیده است، چوپان میشود و گله اش را به چراگاه و تمرین های چربی سوزی می برد. او هم یاد می گیرد که باید از گله مراقب کند.

اما امان از روزی که گوسفند بعد از سوال های فلسفی اش، بعد از اینکه انسان شد، نخواهد چوپان شود، نخواهد گله دار شود

امان از روزی که گوسفند بخواهد اولین سوال را به دیگر اعضای گله یا دهد. وقی همه ی گله میپرسند "آیا برای تکرار و نشخوار به دنیا آمده ام". همه گله انسان خواهند بود.

شاید همه ی گوسفندانی که اکنون رسما انسان شده اند، آموزش های چوپان شدن را یاد بگیرند و به دنبال گله های دیگر بروند. اما اگر تصمیم بگیرند که به گله ها سوالی یاد بدهند که انسان شوند، دیگر چوپان گله ها بودن چه لزومی خواهد داشت؟؟

های گله! طویله ات باز است!

وعده های غذایی ات خوب است؟

نزنی حرف از شکم سیری؛

که جوابش همیشه سرکوب است!

 

های گله های غربی شرق

اپیکور گفته شاد و خوش باشید

گوشه­ای روی کاه رنگ طلا

به شب تیره نفت می پاشید

 

با تفاخر، به آخوری بروید

با تکاثر زیادتر بشوید

میتوانید با بدن سازی

وه! تنومند مثل خر بشوید

 

آخر کار دست سلاخ است

پس چرا غصه میخورید آقا؟

گیرم از دست ما فرار کنید

راه تغییر میکند آیا؟

 

خوب گوش کنید آقایان

غرب محتاج آب و غذاست

دیگر امروز آدمید اما

آدمی که نیاز مند هواست

 

ما هوا را برای چوپان ها

جیره هایی دقیقه ای کردیم

پس برای همیشه مدیونید

که شما را همیشگی کردیم!

 

هرچه کردید و کرده اید اما

نرود یادتان که گله ی ما

از سوالات زندگی بویی

نبرد تا که مثل شما

 

گوسفندی شود که چوپان است

و بفهمد که باز برده شده

بزند داد از شکم سیری

که جماعت "سقوط کرده" شده!

 

همه آدم شوند، خوب چه کسی

شام چوپان و بچه ها بشود؟

در قبال خانواده مسئولید

حال هر کس به خانه اش برود!

 



 

اداره

او گوسفندی چند ساله بود. وقت کشتارگاهشان رسیده بود. صبح لباس پوشید و به اداره رفت. وزارتخانه مجوز کشتارشان را صادر نکرده بود. پشت پیشخوان ادراه با کارمند همیشگی چانه میزد...

-         "ببخشید، اگر معرفی نامه بگیریم چطور؟ امکانش هست مجوز کشتارمان را بگیریم؟ بچه هایم به خوبی پروار شده اند، باور کنید این هم عکس هایشان.. گزارش تصویری حضورتان می فرستم."

-         " نه امکانش نیست. وزارتخانه اجازه نمی دهد... برایتان علوفه می فرستیم .. سعی کنید کمی قدم بزنید. گوشت هایتان زیاد چربی دارد."

-         "بسیار خوب.. از لطف شما واقعا متشکرم... دیگر میخواهم بروم..... میخواهید به ما چند تا فحش بدهید.. ؟ برای رفع اضطرابتان واقعا خوب است... راستی پروار هم شده ام.. میتوانید به پهلویم لگد هم بزنید... خطری ندارد... گوشتمان سالم می ماند."

-         "نه.. لزومی ندارد.. لطفا به طویله خودتان برگردید."

 

گیر کردیم پشت پیشخوان شما

فحش ما را بده دگر برویم

کارمند عزیز دولت ما

تف نداری؟ لگد؟ تشر؟ برویم...؟

 

قدر دان لطفتان هستم

چند سالی است داده اید آبم

زحمت بیشتر نمی دهم و

کنج تار طویله می خوابم

 

سابقا ما میان دشت علف

می چریدیم و گرگ هم ما را

قبل لطف شما که می دزدید

بز زیبای زنگوله پا را

 

ما به لطف شما که مدیونیم

چون به ما هم طویله بخشیدید

و به ما هم مجوز کشتار

و علف به قبیله بخشیدید

 

بچه های ما به لطف شما

بیشتر زنده اند و می خوابند

دست ماهر ترین سلاخان

پرورش یافته و می مانند

 

ما خودآگاه تر شدیم امسال

چون طویله رسانه ای دارد

ما خبردار گشته ایم امسال

هر بز زنده خانه ای دارد

 

چند روز پیش مسئولی

وقت اخبار داغ تلویزیون

با صدایی بلیغ میگفت از

قصه های کلاغ با صابون

 

ما سراپا که گوش چوپانیم

در طویله رسانه آوردیم

چون که اخبار زندگی داغ است

کار خود را به خانه آوردیم

 

بین ما چار دسته موجود است:

بز و سلاخ ها و سگ و شما

این به ترتیب، ارزش ما بود

توی سالِ هزار رنگ و صدا

 

بز و سلاخ ها طویله ایند

میخورند از هم و نمی میرند

قوم سگ ها نماد اخلاق اند

معنی آدمی که میگیرند؛

 

توی فیلم ها به جای آدم ها

عشق، آغوش سگ و انسان است

و نجات یک سگ از دریا

خبری تر ز مرگ آیلان است

 

سگ نماد هویت آدم

بعد هر قتل عام اخلاقی است

سگ نماد حضور معناها

جای او در رسانه ها باقی است..

 

و "شما" برترین موجودات

کارمندان دولت خلاق

خالق صد مجوز کشتار

خالق صد مجوز اخلاق...

 

باز میکنم سرزمین هرزم را

الیوت قاه قاه می خندد

گردش مضحک و مجدد تاریخ

دریدا هم کتاب می بندد..

 

ماده بزها دوباره می میرند

توی دستان تیره ی اُتِلو

باز سایبِل اهل کومه می گوید

در قفس: apothanein thelo....

 (1)

دوره ی انحطاط رو به جلو

بانک های قد علم کرده

گفته اند این روال تاریخ است

دیالکتیک شاه با برده...

 

(1)   از مجموعه شعر سرزمین هرز اثر تی اس الیوت:

"آری و من با چشمان خویش سایبل اهل کومه را دیدم که در قفسی آویخته بود و آنگاه که کودکان به طعنه بر او بانگ می زدند که سایبل چه می خواهی؟ پاسخ می داد: apothanein thelo (به ایتالیایی یعنی: می خواهم بمیرم.)



تاريخ : دو شنبه 27 اسفند 1397برچسب:نوید بهداروند, اشعار , ;hvlkn, krn, k نقد سیستم دولتی, کاپیتالیسم, دیالکتیک شا و برده, هگل, شعر معاصر, , | | نویسنده : نوید بهداروند |

 

انتظار از ابر ها

سال ها پیش روزی از روزهای گرم تابستان وقتی امام محمد باقر (ع) زیر آفتاب سوزان به کشاورزی مشفول بود، یکی از مسلمانان از ایشان پرسید: "چرا در این هواي گرم براي رسیدگی به امور دنیوي از شهر خارج شده اید ، راستی که اگر مرگ شما را در این حال دریابد ، جواب خدا را چه خواهید گفت ؟ "

این شخص می گوید : همینکه این جمله را به امام علیه السلام عرضه داشتم، خود را از کارگزارانش جدا کرد و بسوي من متوجّه شد و فرمود : اگر مرگ مرا در این حال دریابد ، در بهترین حالتی است که با آن روبرو می شوم ، حال اطاعت و بندگی خدا ، من استراحت را در این هواي گرم از خود گرفته و به دنبال کار و فعالیّت می روم، می روم تا با زحمت و عرق جبین ، چرخ اقتصاد زندگی را بگردانم و این بهترین حالتی است که یک انسان می تواند در آن قرار گیرد ، جاي ترس و هراس آنجا است که مرگ بر آدمی وارد شود در حالی که در معصیت خدا باشد و با تن آسایی و تنبلی از دسترنج دیگران استفاده کند" . (1)

(1)-  از کتابی نوشته ی محمد رضا صالحی کرمانی به نام زندگانی چهارده معصوم نشر انصاریان و ناشر دیجیتالی مرکز تحقیقات رایانه اي قائمیه اصفهان

و اما انتظار دهقان ها ...

سال ها پیش دهقان ها، از قدیم آموخته بودند که باید بعد از اولین باران، وقتی هوا سردتر شد، زمین را شخم بزنند، بذر بپشاند و زمین هایی که آب نداشت، باید در انتظار باران می ماند... دهقان ها باز هم با دست هایشان زمین را بذر میدادند، گاوآهن ها همیشه پاییز زمین را زیر و رو می کردند، گویی فرقی نمی کرد امسال ابرها چه می خواهند، چند ماه که می گذشت برای جمع کردن محصول می آمدند؛ گاهی خوب باران می بارید، محصول خوب بود و برداشت خوب؛ گاهی کم باریده بود،گاهی آفت زده، گاهی هیچ محصولی نروییده بود، اما سال بعد باز هم دهقان بعد از اولین نم نم باران، زمین را شخم می زد، باز هم بذر می پاشید، انتظاری از ابرها نبود، انتظاری از آسمان ها نبود... هر چه بود به قسمت خود راضی بودند.. آن چه باید انجام می دادند را انجام داده بودند؛ گاهی چند سال آسمان بی ابر همان آبی کمرنگ همیشگی بود، با شب هایی پر از ستاره، دهقان ها لباسی سپید می پوشیدند و زمین را می کندند، عمیق و عمیق تر .. تا جایی که آب را پیدا کنند، این الگوی کهن در تاریخ ادامه پیدا کرد... تازمانی که مدرنیته آهسته میان خانه ها، مزرعه ها و بایر ترین دشت ها رد پایش را جا گذاشت. انتظار نسل دهقان، کسانی که یاد گرفته بودند بیشتر داشته باشند، بیشتر بخواهند و بیشتر استراحت کنند، "بیشتر" شده بود.... ابرها دیگر نوید شروع کار را نمی دادند، شبیه اظطرابی بزرگ بودند که آیا این ابر ادامه خواهد داشت؟ آیا باید زمین را شخم زد، اگر امسال خشک سالی شد چه؟ چه کسی برگه های سبز و آبی اربابهای پشت میز بانک را پس میدهد؟ ....نسل دهقان ها زودتر پیر می شوند، زودتر مریض می شوند و زودتر می میرند، نسل دهقان ها دیگر کار خود را نمی کنند، اما یادگرفته اند که مثل آدم های متمدن نگران آینده باشند و وقتی ابر اول سال کم می بارد توی خانه بمانند... یادگرفته اند که تیز ترین پیکان را به سوی آسمان بگیرند، به ابرها بد و بیراه بگویند و آسمان را خسیس بدانند... چون فهمیده اند برای زندگی بهتر باید بیشتر بخواهند، و آسمان به هر حال کمتر خواهد داد؛ دهقانی از نسل دهقان ها صبح به اجدادش فکر میکرد،  صبح کیسه ی بذر ها را برداشت، هفته ی قبل مثل اجدادش کارش را کرده بود.یک هفته می شد که آسمان صاف بود و یک هفته از ابر خبری نبود، اما بعد ابر اول مهر ماه زمین را شخم زده بود و فقط ریختن بذرها مانده بود، نزدیک های غروب به خانه بر می گشت با کیسه ای خالی. نگاه به آسمان کرد هنوز صاف بود و چند ستاره ی کمرنگ در آسمان پیدا بودند...

دیشب به خانه برگشتم، آرام خوابیده بودی و تا صبح خواب همدیگر را دیدیم...

پای تلوزیون خواب رفته ای آرام

ادامه ی فیلم را توی خواب می بینی

فیلم درباره ی شکستن سد بود

تو مرا غرق زیر آب می بینی

هی صدا می زنی مرا میان حباب

می رسد فقط صدای آب به گوش

دست و پایت کرخت در آب است

توی اعماق آب می روی از هوش

خواب رفته ای پای تلویزیون

می روم کم کنم صدای سردش را

یک نفر توی فیلم فهمیده

برده سیلاب جسم مردش را

خوابت آرام تر شده انگار

خواب اخبار ظهر را دیدی

خبری تازه تر نبود از ما

پشت آن صفحه های خورشیدی

می نشینم کنار تو آرام

باز می شود چشم تیره تو

-"کی رسیدی ببخش خوابم برد؟"

چشم من مانده باز خیره به تو

خواب رفتیم و خانه بیدار است

مملوء از گفته های ساکت ماست

گویی انبار کرده این دنیا

گوشه ای از اتاق ماکت ماست

صبح می شود و چای میریزی

توی لیوان سرخ شیشه ایت

بوی پیراهنت هنوز این جاست

بوی یاس  کم و همیشگی ات

تو:         - "چه خبر، مرد، خوب خوابیدی؟"

من:        - "خواب اجداد مرده را دیدم،

خواب سیلاب های سنگین بود

خانه ی آب برده را دیدم

یک نفر داشت توی عالم خواب

در زمین بذر برف می پاشید

ابر هم داشت بر دل خاک

برگه های کتاب می بارید

یک نفر گاو آهن خود را

روی آسفالت جاده ها می برد

یک نفر روی اسب، داسش داشت

ساقه ای از پیاده ها می خورد

آخرین لحظه خواب می دیدم

سیلی از برگه های آبی رنگ

می برد آب خانه ی ما را

زیر صد ها هزار تکه ی سنگ"

 

حرف من را شنیدی و لیوان

توی دستت هنوز می لرزید

تو:         -" خواب دیدم که مرده ای دیشب

خواب دیدم که سیل تو را دزدید...

خواب های ما چقدر آشفته است

کی رسیدیم به این سر رویا"

چشم بستی و با خودت گفتی:

-"می رود زیر سیل این دنیا"

 

من پر از اضطراب پرسیدم:

-"راستی قسط بانک را دادی؟

سند مزرعه و خانه گروست

نرود آبروی آبادی...."

 

من پریشان خواب های خودم

تو ولیکن بزرگ تر دیدی

من سیاه سیاه می دیدم

تو ولیکن سپیده می چیدی

در دل تو امید باران بود

من ولی انتظار  بی ایمان

سیل پیش نگاه تو کم بود

من ولی غرق قطره ای باران

گفتی یک لحظه "قصه ی دیروز

که برایت از ارث اجدادم

گفته بودم هنوز یادت هست؟

قصه ی بذر پاشی آدم؟

باید امسال مثل اجدادت

زیر و رو تر کنی زمینت را

باید این خاک را دانه دهی

خط زند رنج ها جبینت را

باید امروز با دو کیسه ی صبر

خالی از داس  و دانه برگردی

باید این بذر را که پاشیدی

باز هم سمت خانه برگردی

باید هر سال وقت خزان

بی خیال غم و نم باران

بذر ها را به خاک ها بدهی

پیش از آغاز بارش آبان"

 

بذر ها را به دوش من می داد

و دوباره دعای خیری کرد

مزرعه بوی خاک و گندم داشت

نم نمک می وزید بادی سرد

پوستین را به شانه ام بردم

جمله اش در سرم طنین انداخت

با این بذر و خاک را بدهم

به خدایی که ابر خواهد ساخت

روز دوم که بذر پاشیدم

شب پر از آسمان صافی بود

و نه باران و لکه ی ابری

این برای شروع کافی بود

گر چه امسال سال باران بود

گر چه این بذر ها که روییدند

صبر این دانه ها جوانه شدند

داس ها باز ساقه بوسیدند

 

"سال باران نبود اگر حتی

باز هم فصل شخم می خیزیم

باز هم سال بعد بذرت را

بر دل خشک خاک میریزیم...."

 

 

 

 



 

دماوند بعد از تو...


گوشه ی پایتخت کوهی سرد
یا که آتش فشان خاموشی است
خواب رفته بدون لبخندت
سالهاست در محاق بیهوشی است
حس لبخند تو از آغاز
بهترین هدیه ی خداوند است
قدمت خنده های تو بی شک
بیش از افسانه ی دماوند است
کوه خوابیده زیر برف ستبر
سال ها همین که بوده و هست
داده از دست دست گرمت را
که پس از تو به برف راهه نشست

وقتی از نقش سر درآوردی
رنگ آبیِ آسمان بودم
تو مرا دست ابرها دادی
تا که باران بر جهان بودم
تا تو نقاش زندگی باشی
رنگ می شوم دوباره در بومت
ای که هر شعر عاشقانه ی من
وقف این خنده های معصومت
زندگی را بنوش با لبخند
مثل سهراب و چای و حبه ی قند (1)
عاشقانه نگاه کن من را
بی هوا، بی خیال و دوباره بخند...

(1) زندگي جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بايد كرد…

(سهراب سپهری)



سایه بان

مقدمه:

But I, being poor, have only my dreams;   
I have spread my dreams under your feet;   
Tread softly because you tread on my dreams.


من مسکین هیچ ندام به جز رویاهایم
زیر گام هایت گسترده رویاهای من است
آهسته بگذر که گام بر رویاهایم می نهی
ویلیام باتلر ییتز- مجموعه اشعار

 

سایه بان
بعد تو، من درخت خواهم شد
یا چو بذری میان قلب زمین
ریشه در عمق خاک خواهم زد
تا که سایه شوم دوباره بر تو، همین.

بعد من عاشقانه هایم را
با خودم توی خاک بگذارید
دست من را چو ریشه ای به زمین
شعر ها را ستاک بگذارید

چارپاره های هر شب من
برگ های درخت بعد منند
معنی شعر ها شکوفه گل 
و سپیدی برگ یاسمنند

زیر پایت چه نرم میخوابند
برگ برگ سپید دفتر من
برگه هایی شبیه ی غنچه ی یاس
خواب رفته روی بستر من؛

تا تو نقاش زندگی باشی
یا که نقاش این درخت سپید
که پس از قرن ها که عاشق توست
باز گردد دوباره عمر نوید

رنگ احساس آبی من
گوشه ی رنگ های بر بومت
همه ی شعر های عاشقانه ی من
وقف این خنده های معصومت

بعد من هیچ کس با گریه
زیر این سایه سار غم نخورد
شادی من تمام شادی توست
 کاش لبخند تو بهم نخورد...



قصه ای از احزاب

 

می وزد باد و... ابر و باران است، یکسره خانه ابر میگیرد .

بی تو مردی کنار این پاییز، توی زردی برگ می میرد

می وزد باد و تو همین جایی بین عطر کنار این گلدان

حال ابری سیاه را دارم، نفسم! می رسی تو با باران؟

نفسم بند می آید از اینجا، نفسم باز گردانده ای من را؟

 بی هوایم که بی هوا بروی، باز بر گل نشانده ای من را؟

بادبانم هوا نمی خواهد؟ باد و ابر و خدا نمی خواهد؟

عرشه ام را به بادها بدهم؟ کشتی ام ناخدا نمی خواهد؟

باز سرما و باد می گیرد، آسمان هست و چشم های تو و

همه جا یک صدای پنهانی است:"بازگرد و به سمت خانه نرو!"

باز میکنم جلد قرآن را می تپد نور از دل "احزاب"

عده ای بازگشته اند از نور، عده ای پای بسته در اسباب

عده ای توی باد با سرما دلشان قرص وعده ی حق

می وزد توی باد آیاتی:  قل اعوذ برب... برب فلق

یک طرف باد سوز و سرما بود یک طرف آیه های بارانی

می دوم باز سمت سوسوی نور، آخر راه را که میدانی...

عده ای پای عهد ها ماندند، عده ای عهد را وفا کردند

"و من الرجال...." منتظران، گریه در جیب، در خفا کردند

می دود قطره روی برگه ی شعر، جوهر قرمز حسینم باز...

همه ی برگه عرباً عربا شد، نم نم گریه می شود آغاز

می دود قطره روی برگه ی شعر، سیل اشکی گرفته قالب شب

هم صدا میشود لب پاییز، ،می زند باد نعره از سر تب

سوز و سرما کنار هم هستند لشکری ده هزار اسلحه را

روی یک تن نشانه می گیرند،  رنگ خونی گرفته علقمه را

می دود قطره روی برگه ی شعر،  ملات بطنهم و مال حرام

شیر خورده زمین ز مادر ابر، ناخلف بود این نمک به حرام

کودکی دست های مردی را، برده در قلب آب فرات

چشم های رقیه یادش هست، تاکه خیمه دوباره رنگ حیات...

می دود قطره روی برگه ی شعر، می دود مرد ساقی بی دست

مشکی از آب بر دهان دارد، تیری از دور در نگاهش هست

قطره هایی ز روی برگه شعر، هی سرازیر می شوند از نو

مثل مشکی که شرحه شرحه شده، بین هر تیر از کمان عدو

رود چرخید و دور تر می رفت، از سر انگشت های تشنگی اش

شرم می ریزد از نگاه زمین، که نرفته تمام زندگی اش

باد می آید از کرانه ی برف، انتخاب تگرگ با من بود

 نور می بارد از تن باران، حس باران و برگ با من بود

در هوای تب زمستانی، می وزد باد سرد در کابوس

بادبان را گرفته در خود باد، کشتی ام را شکسته اختاپوس

 توی دریای موج آبستن ، کشتی ات را نجات می خواهم

تا که مصباح راه من باشی جرعه ای از فرات می خواهم...

بوی باران چشم های تو را با خودم میبرم همیشه در خاکی

که میان نماز می برده است سر من را به دامن پاکی

گفته اند باز گردم از تو و من بی خودم مانده ام ولی با تو

قول میدهم که برگردم می روم خانه ام ولی با تو  

بی تو مردی کنار این پاییز، توی زردی برگ می میرد

رفت سرما با نگاه تو که یکسره خانه ابر میگیرد ....

 



تاريخ : یک شنبه 11 آذر 1397برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, چار پاره, شعر احزاب, عاشورایی,, | | نویسنده : نوید بهداروند |

محقق

بیست و یک قرن را طی کرد

تا که فهمید نسل میمون است

تا که فهمید فلسفه، اخلاق

راه فرعی جنگ تا خون است

 

بیست یک قرن خیس را تنها

گوشه ای از اتاق با دیوار

گفت و گو های فلسفی میکرد

تا بفهمد هر آدم بیدار

 

باید از استخوان و کتاب

قصه ی صلح را بیاغازد

بین سوراخ های سقف خراب

پله ای رو به آسمان سازد

 

بیست و یک قرن از همان دیوار

بابت فکرها اجازه گرفت

در اتاقش ز گفتمان سکوت

ایده هایی بزرگ و تازه گرفت

 

وقت مرگش هزار برگه سیاه

را به هم دوخت تا کتابش را

.پیشکش کند به دیواری

که پس از سال ها حسابش را

 

ابر یکتاپرست تسویه کرد

"الافلین"(1)  را حقیر می پنداشت

آسمان بود مثل ابراهیم

در دلش قطره ای تبر هم داشت

 

هی تبر زد به این بت سنگی

با تنِ برف و رملِ بارانش

رو به دیوار با برائت گفت

از افولِ سکوتِ زندانش

 

آخرین قطره راکه زد میدید

آدمی در اتاق تیره و تار 

کرد تعظیم رو به دیواری

که خراب شد سرش در آخر کار

 

 

(1)- لا احب الافلین ....

پانوشت: احساس میکنم اشیاء همگی یکتاپرستند....



تاريخ : یک شنبه 11 آذر 1397برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, auv, tv'aj, krn tv'aj, نقد فرگشت, تکامل, شعر در مورد تکامل, | | نویسنده : نوید بهداروند |

کتاب باران ها ....

من پر از ابر و باد و بارانم

و کتابی که نور باران است

با دل قطره های بارانیش

قصه ای گفت با من از بودن:

 

هامان و ذی الاوتاد:

پای من پیچ خورده در خاک و

بدنم ساقه ای تناور نیست

ریشه هایم به عمق جبه رسید

گویی امروز روز آخر... نیست

من درختی میان شنزارم

ریشه ام را به باد می بازم

باید از ماسه ها گذر کنم و

ریشه در سنگ ها بیاندازم

سال هاست آب را نمی فهمم

خشک خشک است ساقه ی من

شاخه هایم به زیر نعل کویر

پی شده بی دلیل ناقه ی من

 

این ور پرت داغزار کویر

گذر هیچ کس نمی افتد

توی این زمهریر شن در شن

مرده ای از نفس نمی افتد

 

توی تنهایی خودم گاهی

در خیالم سیاهه ی طوفان

می کَند ساقه ی نحیفم را

می کُند دفن در تن باران

 

من فقط ریشه ام درون زمین!

که زمین سخت تر بماند باز

که مبادا بگوید ای بی داد!

شده تکویر در تنم آغاز

 

رفته از یاد این زمین فرجام

او به خاک خودش دلش گرم است

شکمش سیر بس که  گورستان

پر اندام مرده و نرم است

 

بعد از آن خشک سالی دراز

که زمین را گرفت و مزرعه کرد

در دلش بذر مردگان را ریخت

چال کرد عده ای به شوق درخت

 

آدمانی که کاشت روییدند

زیر هر سنگ قبر در دل خاک

بی تن و ساقه باز ریشه شدند

رشد کرد ریشه جای ستاک

 

انتظاری مدید سر کردم

تا که از خشکی ام گذر کردم

های طوفان رسیده وقت شما

به امیدت سه قرن سر کردم

گردبادی مهیب در راه است

خواب آشوب دیده روی زمین

وقت سلاخی بیابان هاست

میدود سوط خشم سوی زمین

 

آخرین لحظه های عمر من است

موجی از آسمان سرازیر است

آخرین پادشاهی مدید کویر

می زند زیر آب پا و دست

 

ریشه هایم رسیده در دل آب

 و زمین غرق آب اقیانوس

در مداری جدید می چرخد

سوی خورشید غرق در کابوس

ثانیه های  آخر من

حسی از ریشه های در آب است

منتظر باش تا دمیدن صبح

گرچه این شهر خیس در خواب است



تاريخ : شنبه 12 آبان 1397برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, کتاب باران, شعر, نوید, بهداروند, بارانگاه, شعر گاه,, | | نویسنده : نوید بهداروند |

دست های آلوده

سقوط از دست های من شروع شده بود و هبوط از نگاه او...

 

خیره ام من به دست های خودم

لکه خونی سپید بر آنهاست

روی خون هزار تکه ی برف

اثر انگشت سرد من  پیداست

 

باز سرما قصه می خواند

تا که باور کنیم جلاد است

تا که باور کینم لشکر او

نه ز کاغذ که جنس فولاد است

 

خیره ام من به کارزار سپید

دشتی از مرده های ساکت برف

خیمه شب بازی زمستان بود

بین صد ها هزار ماکت برف

 

خواب بودم که یک نفر این جا

دست من را ز خونشان می شست

او که گرمای بی صدایی داشت

قلب من را میانششان میشست

 

"فصل اول: بهار"

 

باز پیچیده بوی او اینجا

در کنار هزار عطر نماز

موج مویش گرفته ام در خود

جذر و مدم، تمام شیب و فراز

جای پاهاش پیش گلدان ها

چند گلبرگ صورتی مانده

رنگ او دارم....از خود من،

توی آیینه صورتی مانده

دیدم او را دوباره در خوابم

که لباسی سپید بر تن داشت

دسته دسته هزار و یک گلبرگ

روی هر چینه چین دامن داشت

 

فصل دوم: تابستان

 

خواب دیدم که آن ور یک باغ

ایستاده دوباره منتظرم

خیره خیره نگاه می کند و

مثل پروانه ای است دور و برم

فکر کردم برای او چیزی

از دل باغ خیس بردارم

بی توجه به سیب لبخندش

سیبی اما حریص بردارم

شاخه ها میوه های وسوسه دار

دست من چید سیب شیرینی

باغ خاموش و باغبان این جاست

دارد اما  گناه شیرینی

پر از احساس مالک لا یبلی

همه ی سیب ها رسیده و تر

حس یک سیب مانده بر شاخه

آخرین روز گرم شهریور

 

فصل سوم: پاییز

باد سردی وزید از مغرب

لرزه افتاد برتمام تنم

باغ سرسبزمان طلایی شد

دست سردی کشید بر دهنم

 

در مه تن غیظ پاییزی

با تمام نفیر محکم باد

باد بود ونبود بودن او

رفت بر باد هر چه بادا باد

 

کورمالان صدای او کردم

برف هم داشت بی صدا می ریخت

"یک نفر داشت حجم سرما را

بین دستان ما دو تا می ریخت"

 

یک نفر داشت حجم سرما را بین دستان ما دو تا می ریخت....

 

برف سنگین و سرد می بارد

روی هر شاخه شاخه ی عریان

و درختان دست و پا بسته

حبس رفته اند در مَغار خزان

 

در همین لحظه های پاییزی

که همان ثانیه بهارم رفت

زمهریر سپید آمد و تاخت

حس او گم شد از کنارم رفت

برف آمد کنار گوشم گفت

او که بود از تنت حذر کردم

من پی ردپای برفی روز

تا خود آسمان سفر کردم

 

پی آن دست های بی رحمی

که دمی بین ما جدایی کاشت

پی آن دست ساکتی بودم

که به هر لکه خون دستی داشت

 

دیدمش آن ور سیاهی ابر

در دلم خشم و خون گرمی ریخت

از سر خشم سنگ دندان هام

روی آوار دیگری می ریخت....

 

فصل چهارم: زمهریر

ناگهان خواب من ترک برداشت

دیدم از دست های من سرشار

حجم برفی سپید می بارد

روی باغی که بود خانه ی یار

 

دیدم از دست های ساکت من

بین ما برف سرد می ریزد

دیدم از شرشر نفس هایم

سیلی باد سرد می خیزد

 

بین ما دو، هزار لکه ی برف

روی هم ریخته به دست های خودم

من حجاب دل خودم بودم

"خیره ام من به دست های خودم"...

 

فصل پنجم: بیداری

خیره ام من به دست های خودم

لکه خونی سپید بر آنهاست

روی خون هزار تکه ی برف

اثر انگشت سرد من  پیداست

 

خواب بودم که یک نفر این جا

دست من را ز خونشان می شست

او که گرمای بی صدایی داشت

قلب من را میانششان میشست.

 



تاريخ : شنبه 12 آبان 1397برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, دست های آلوده, شعر معاصر, شعر چهار پاره, چار پاره, بارانگاه,, | | نویسنده : نوید بهداروند |

می دانست...

توی این شعر خیس می خواهم، پرده بردارم از یک راز

قصه ای که از ابتدا در من با نگاهی سیاه شد آغاز

قصه ای از هوای بعد از ظهر توی ساعات ابری آبان

گوشه ای از حیاط میگفتم راز خود را به چک چک باران

کوچه ها، جاده ها، خالی و پشت بام و حیاط خالی بود

این سرآغاز بارش ابری پس از اشعار خشک سالی بود

گوشه ی از حیاط رو به سکوت گفتم آهسته.... "عاشقش هستم"

گوشه ای که قرار بود آن جا او نفهمد که عاشقش هستم

گوشه ای از حیاط باغی بود با درختان سیب خوابیده

با هزار برگ نارنجی که به آن ها سکوت باریده

شاید آن روز پشت شاخه ی سیب گوش می داد جمله هایم را

که پس از آن همیشه آبی کرد آسمان های جمعه هایم را

بعد آن روز توی چشمانش حس خاصی از عشق پر میزد

بعد آن روز شب به شب روحی به من و خاطرات سر میزد

بعد آن روز وقت خندیدن توی چشمش عمیق تر بودم

بعد آن روز روی انگشتش هر چه سنگی..... عقیق تر بودم

بعد آن روز حس لبخندش گرم تر شد از هوای شهریور

بعد آن روز ماند در قلبم .. پیش من ماند تا دم آخر...

 



تاريخ : شنبه 12 آبان 1397برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, می دانست, شعر, ادبیات, چار پاره معاصر, چهار پاره, , | | نویسنده : نوید بهداروند |

قریب غریب

می شناسم تو را همین جایی بین این لحظه های در جریان

می شناسم تو را که می آیی بعد از احساس ابر در باران

می شناسم تو را چه قدر اندک که بوی پیراهنت غریبانه

جست و جو می کند مرا سحرگاهی، وقت خوابی عمیق در خانه

می شناسم تو را؟ نمی دانم... تو ولی واقعا همین جایی

تو مرا دیده ای و احساسم داده دستت سکوت و تنهایی

ای غریب قریب در خانه، اشک شب های خیس حرم

ای نگاه سیاه در شب من، ماه زیبای قوس در سفرم

بوی تو در حیاط پیچیده پس کجایی چرا نمی آیی

چشم هایم چقدر تارکیند، نکند باز هم همین جایی

کوچه ای که از اولین دیدار، دست من را سپرد در دستت

ساده، خاکی و سبز باقی ماند، توی چشمان تیره و مستت

کوچه هایی که کودکی هایم نم گرفت از عطر خیسی خاک

توی خوابم دوباره آمده اند بی نشانی، بدون نام و پلاک

حال خواب است و حس بیداری، بین دنیای فکر در رویا

می شود بیشتر نگاهت کرد، میشود پر کشید از دنیا

روی بال فرشتگان دنیا، تا چه اندازه کوچک است و حقیر

ابرها حایل اند بر خورشید، با سپیدی سرد فام حریر

توی این خاک رد پا خورده، باید از ابر ها گذر کرد و

مثل باران به خاک افتاد و با طلوع سحر سفر کرد و

عشق حس قریبی باران، بعد هر جست و جوی زیبایی

 در دل صفحه های قرآن و والضحایی که گفت اینجایی...



تاريخ : شنبه 12 آبان 1397برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, شعر چارپاره, شعرگاه, بارانگاه, نوید, بهداروند, | | نویسنده : نوید بهداروند |

 

شانه اش بوی خاک و باران داشت

وقتی آغوش میگرفتندش

کودکان ظریف پیراهن

سخت چسبیده گرد این آتش

آتش و خاک و آب همراهند

مانده بادی میان موی سیاه

تا دو دنیای آبی کمرنگ

شکل گیرد میان چشمه ی ماه

هر لباس سپید توی اتاق

از تنت خاطرات خاصی داشت

قصه را تا به آخرش میبرد

در خیالم ترانه ای میکاشت



تاريخ : سه شنبه 29 فروردين 1396برچسب:نوید, بهداروند, شعرانه, شعر گاه, بارانگاه, شعر معاصر, چارپاره, چهارپاره,, | | نویسنده : نوید بهداروند |

تا هو الطیف میگیرد ...

 

شانه ام را شبیه پایه ی کوه

توی آغوش عشق محکم کرد

هر نگاه پر از هیاهویش

اسب نارام و مست ترکم کرد

شیهه در باد با صدای غریب

حس تسبیح هر چه غیر از ماست

یال هایم چقدر ابری و خیس

وقتی هز ذکر یاد خداست

چشم هایش شروع باران است

مژه ها ابرهای تیره و تار

پلک هایش کجای شانه ی من

گفته در راه کوهپایه ببار

خانه را با هوای ابری او

کوچه با بوی خاک نمناکش

میتوان بیتهای نابی کرد

تکه ای از عروج افلاکش

بیت هایم چه الکن از تعریف

ساکت از واژه ها جدا شده اند

شاید اسب های وحشی شعر

پشت هر شیهه ای ندا شده اند

بعد این واژه ها خدایی هست

بعد هر  پلک حضرت باران

حجم هر شانه حرف الست

با حضور سپید الرحمن



تاريخ : یک شنبه 20 فروردين 1396برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, هو الطیف, شعر ,ادبیات, شعرانه, معرفت, | | نویسنده : نوید بهداروند |

حس باران و برف در من بود

پر ابر سیاه و نور سفید

بدنم خیس خیس باران ها

از قدم هام چکه میبارید

 

آسمان را به دست خیسم داد

هر چه از وازه بود دستم داد

آخرش توی روز بارانی

روح من را به خانه برگداند

 

از دل قطره ای من و  او را

مثل هم آفرید محرم راز

من میان دلم دو مرد بزرگ

او میان دلش دو دختر ناز

 

کودکانه نگاه میکردم

به لباسش که مثل برف سپید

از ساق پاش ریشه گرفت

روی دستان کوچکش  رویید

 

نه ...کسی که مرا از آن اول

من  و او را برای خود میخواست

رنگ میشی میان چشمش زد

تیره ای که هنوز پابرجاست

 

من پی بازی مترسک ها

عاشق بوی گندمش کردم

قد بلندی غله باعث بود..

آخرش در زمین گمش کردم

 

توی دنیای ساکتی رفتم

عاشقانه سکوت میبارید

من  پی "خونه ی عروسک هام"

آخرش را که خوب میدانید...

 

بعد یک قرن ساکت و یک سال

در خانه صدا زد و آمد

توی چشمش نگاه میکردم

از تنش بوی من نمی آمد

 

بدنش خاک جنگ و ترکش داشت

چشم هایش شبیه آتش و دود

کودکی که من عاشقش بودم

توی چشمان ساکتش نه ....نبود

 

توی چشمش پر از تن تاریخ

دو هزار اسب جنگی و  صد فیل

رو به دروازهای چشمم بود

سور سنگین و سرد اسرافیل

 

اولین پلک را بهم زد و  من

پر از احساس کشتن هابیل

میشدم خنجر دو پهلویی

بین دستان ساکت قابیل

 

پلک بعدی مرا به جایی برد

چند قرنی پس از گناه بزرگ

توی فصلی که برگ ریزان ها

پر هر کوچه توله ی گرگ

 

پلک سنگین و  خاک ریزانش

یک نفر را کنار باغ تگرگ

با دو کودک نشان من میداد

دست هر یک هزار  شاخه و برگ

 

پایشان توی خاک تا زانو

دست های سپیدشان گل داشت

با اشاره به جای گنگی کرد

واقعا کودکی تحمل داشت؟

 

چشم هایش تمام  مردم را

زیر و رو کرد بعد بسته شدند

نور کمرنگ در اتاقم ریخت

کل تصویرها شکسته شدند

 

هر چه بود از مسیر یادش ماند

بدنش را به نور خانه سپرد

کل تصویر شاه قاجاری

زیر نور بهار آبی ....مرد...

 

پاک شد خاک خسته ی راه

چشم خیسش دوباره کودک شد

کل تاریخ  غاز وحشی ها

لحظه ای رفت و جوجه اردک شد

 

او خودش بود با جهانی حرف

که برایم کمی زبان بشود

او خودش مانده بود و این یعنی

کل تاریخ باید از میان برود

 

شب شد و زیر نور شومینه

گوش میداد به نم باران

زیر لب شعر ساده ای می خواند:

"عصر هر روز با دو تا فنجان...)(1)

 

  1. این شعر را به یاد دارید؟


تاريخ : شنبه 21 اسفند 1395برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, فرزند, | | نویسنده : نوید بهداروند |

 

زبان قدم هایت...

از دیشب خواب رفته بودم و صبح احساس کردم که انگار تو را سالهاست ندیده ام. اتاقم غریبه به نظر میرسید. نمیدانستم کجاهستم. کلماتی که از گذشته توی ذهنم مانده بودداشت ارام ارام از خیالم میرفت. من جای دیگری بودم ... با ادمهای دیگر... بوی پیراهنت نمی امد.

هان ... دیشب کجا خواب رفته بودم... یادم امدهمین اتاق. حرف هایمان از همین جا بود، محدود به اتاق کوچکی که در آن جمع شده بودیم. وسط قاه قاه خنده هایمان بودیم که حس عجیبی سراغم آمد. انگار گوشه ای از وجودم را گم کرده بودم. گوشه ای که من را به تو وصل میکرد. بدون آن چه بودم؟ صبح دیرتر بیدار شدم  حس کردم رفته ای....

لحظه ای که داشت رد میشد

 از کنار سکوت آبی باغ

بی صدا بود هر  قدم گاهش

خواب رفتم میان دست اتاق

های گلدان آبی باغ

که شنیدی صدای پایش را

فکر کردی یک نفر خواب است؟

حس نکرده تب خدایش را..

های صبحی که رفت با یادش

های صبحی که خواب رفتم باز

یاد داری تن صدایش را

یادداری چگونه حجم نماز

رفت و من توی خواب پاشیدم

خواب بی رنگ دیدم و ...او رفت

رفت و من پخش توی هر خواب و

سیب بی رنگ چیدم و ... او رفت

صبح با خیال خالی خیس

فکر کردم کنار خواب من است

صبح دنبال بوی سبزش که

بویی از سب سبز و یاسمن است..

 

نه! کجاست؟... هی دویدم... نه!

رفته یعنی؟... نه.. رفته.. اما ..نه!

گونه هایم شکست از چشمم

سد این اشک ها .خدایا ...نه!

 

من دویدم میان آبی باغ

با هجوم صدای کمرنگم

نه! .. چرا باغ سرد و خاموش است..

بی حضورش چقدر دلتنگم.

 

اولین بار ترس این دنیا

بی تو تا عمق خیس قلبم رفت

اولین بار زندگی بی تو

پی من با حکم جلبم رفت

 

گیر کردم میان زندانی

که خودم بانی تبش بودم

خواب میرفتم از هزاران شب

قصه هایی که هر شبش بودم..

یک نفر پشت در صدایم کرد

سر جایم ... تنم، دلم...سر شد

نه!.. صدای مهربانش بود؟..

لبم از هر خیال قاصر شد...

پشت سر، دست روی شانه م برد

گفت وقتی که جمعتان عالی است

من کجای دل پرت باشم

وقتی از من توسلت خالی است...

 

نیمه شب رد شدم برای دیدن تو..

نفست سرد بود و تو در خواب..

در دلت جای جای گندم بود

شوق برداشت در دلت بی تاب..

 

پرده ای که میان ما مانده

گره خورده به دست و دامن تو

تو حجاب من و خودت هستی

سنگ بسته به راه آهن تو..

مقصدی که قطار میرفت و

توی کوپه تو خواب باریدی

ایستگاهی که شب رها کردی

صبح وقت نماز خوابیدی...

من همیشه به یاد تو بودم

مثل باران همیشه باریدم

از شوق تا محبت مان

لحظه ای قرن ها نخوابیدم..

چشم من خیس بود و او میگفت

با صدایی که گرم می تابید

عشق یعنی دوباره امد تا

گونه هایم نیاز می بارید...

 



تاريخ : دو شنبه 10 آبان 1395برچسب:ادبیات, شعر معاصر, نماز, شعر عاشقانه, عاشقانه ای با خدا, محبت خدا, دوستی با خدا, و هو معکم ,, | | نویسنده : نوید بهداروند |

با سلام خدمت همه ی کاربران عزیز رسانه ادبی داستان یک فلسفه، آدرس جدید با عنوان بارانگاه تغییر کرده. 

از همراهیتون متشکرم



تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395برچسب:تغییر ادرس داتان یک فلسفه, شعر معاصر, بارانگاه, barangah,lxb,ir, | | نویسنده : نوید بهداروند |

به زودی با بارانگاه..

 



تاريخ : یک شنبه 4 مهر 1395برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, تکه ای از ماه, منطق الطیر,, | | نویسنده : نوید بهداروند |

 

تقدیم به دوست این روزهایم سعدی و وحشی بافقی و آقای معلم شمس تبریزی..

 

اسکیزوفرنی با طعم فراموشی ...

 پشت چراغ قرمز بود. دستش را روی فرمان گذاشته بود. اتفاقی چهره اش را به سمتم برگرداند. چند ثانیه خیره شد. من گیج نگاهش میکردم . چه قدر اشنا ... فکر کنم نیمه ای از عمرم را در کنارش بودم. چقدر کوتاه. آن لحظه گذشت. من رفتم ولی ماشین سفید مبهوت از پشت نگاهم میکرد. هنوز به یاد نمی اوردم که بود....

بیا این ترافیک را به هر فال نیک

بگیریم و نسیان توالی کنیم

بیا با عبور از خیابان دلتنگ ها

رسیدن به هم را خیالی کنیم

 

به زور زمان راه را پر کنی

کمی با خودت هم تعارف کنی

و و هر ناگهانیِ دیدار معشوقه را

حسابی به پای عجوز تصادف کنی!!

 

تصادف شبیه نگاهی که در ناگهان

مرادید و  در چشم من جا گرفت

تصادف همان موج دلتنگ چشم

سراغ مرا از دو دریا گرفت

 

دو دریای تاریک در چهره اش

دو نرگس که در بند بیمار و تب

خماری خاصی به آن داده است

 دو چشم سیاه و پر از خواب شب

 

و سعدی شروع شد به اشعار نو

و وحشی همان مست و دیوانه بود

و دیوان که پر بود از دست من

حکایت ز یک شمع و پروانه بود:

 

روی صندلی شاگرد نشسته بود. با دستارو موی سپیدش شروع به خواندن کرد: شبی یاد دارم که.... شبی یاد دارم که .... .... شبی یاد دارم که ...چشمم چشمم چش....کنار پیاده رو ایستادم. ابر ها در انتظار تعیین تکلیف. شاید هوا هم منتظر بود:

 

شبی خواب دیدیم تو را تا سحر

و بیدار گشتم به چشمان تر

تمام تنم غرق اندوه بود

که او ذره خاکی  و غم کوه بود

 

من و تو زمانی مسافر شدیم

میان ترافیک بی تاب من

من و تو غزل وار شعری شدیم

درون خیالات بی خواب من:

 

خیالات من واقعی تر شدند 

زمانی که پائیز من را ربود

زمانی که دستان پر باد مهر 

در را به زردی مطلق گشود

 

تمام تن باغ ترسیده بود

چو یک روح غمگین و غمدیده بود

نگاه سر روح رو به من است

نگاهش شبیه من و یک زن است

تویی ... هان همان کس که از در گذشت

صدایش در این خانه غلتید و رفت

 

تویی روح سردی که ترسیده است؟

که روحش دلی را که دزدیده است،

ز وحشت به سینه فرو میکند

و با خون دمی گفت و گو میکند:

 

"تمام تنم در تنت بند شد

سکوت تنت چون دماوند شد..."

 

زمستان غمگین لبریز من

 و دی ماه بعد از دو پائیز من

نگن گریه بر شعر مختوم من

و عشق پر از برف مغموم من

نیا دیگر این راه برگشته را

نخوان دیگر این ذکر هر هفته را

نگو دیگر از برف دی ماهی ات

و هر سال تاریک گمراهی ات

برو عشق دیگر سراغاز کن

و زخم دلی تازه تر باز کن

 

نباید پی فصل بی برگ رفت

پی یک بهار پس از مرگ رفت

گذشتی زمستان و تن پوش من

بهاری نخوان باز در گوش من

که  ما عاشقی را نیاموختیم

و لب را به چای دگر سوختیم

 

گذاری نکن روی این قطب سرد

که از کوه تا کوه هر فصل درد

پر از قصه های من و رفتن است

و دل  کندن و باز دل بستن است

فراموشی از عشق نشات گرفت

که قحطی باران به رحمت گرفت

 

که این عشق  وصله پر از پینه است

پر از دلخوری های پر کینه است

 

دلم را دوباه ببر و بدوز

اگر خواهی از وصله ای دوختن

و امشب مگر با دل سرد مرگ

"به کشتن فرج یابی از سوختن.."

 

فراموشی از ما به جا مانده است

گذشتن به ما باز فهمانده است:

 

گذشتن خلاصه ی پاییز هاست

اگر مرکبش بر جهان رانده است

فراموشی از شعر راز مگوست

همان قصه ی عمر ناخوانده است....

 

میان افق وحشی ام محو شد

و سعدی خداحافظی کرد و رفت

و شمس آمده اول مهر ماه

معلم شود توی هر ماه هفت

 

مگر این زمستان به اعجاز شمس

عبور از دل تنگ مستان کند

مگر با عبور از تن چار راه

بهاری شود عزم باران کند.....



تاريخ : دو شنبه 7 تير 1395برچسب:نوید بهداروند, اشعار , شعر معاصر, اسکیزوفرنی , با طعم , فراموشی, شعر معاصر, ساختار شکن, | | نویسنده : نوید بهداروند |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 15 صفحه بعد